X
تبلیغات
رایتل

درد عشق امیر یوسف

غوغای عشق در دفتر عشق امیر یوسف

چهارشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 07:57 ب.ظ

وداع مرغ عشق



دوستان عزیزم متن مقداری بلند است... ولی خواهش می کنم اول متن را بخونید و
 
بعد نظرات زیباتون رو بهم بگید ممنون میشم

وداع مرغ عشق

چه روزگاریست ، چه دنیایی است ، از هیچیک از لحظه های خود خبر نخواهی داشت

نمیدانی فردا و یا حتی ثانیه ای دیگر سرنوشت تو به کجا ختم خواهد شد

تنهای تنها پرواز میکرد در آسمان آبی تنهایی ها ،

به دنبال یاری بود تا با هم در اوج آسمانها

با افتخار پرواز کنند مدتها و ماه ها و فصل ها در آسمانها تنهای تنها پرواز می کرد

تنها در گوشه ای از درخت بید مجنون مینشست و برای
 
خود و پیش خود آواز غمگین تنهایی
زمزمه می کرد

بغض در آن آواز پر از سکوتش نمایان بود .

حنجره اش دیگر طاقت این را نداشت که آوازی بخواند و دل عاشقان را باز کند

روزی به آسمان پرید به هوای خدای خویش تا اینکه یارش را پیدا کرد

همان که میخواست ، همان که مدتها در آسمان پرواز میکرد تا ببیند

همان یار همزبان ، همان یار عاشق

وقتی این دو مرغ عشق در آسمان آبی پرواز می کردند همه پرندگان

آسمانی به دور آنها حلقه

میزدند و نگاه حسرت به آنها می کردند

همه حسرت این عشقی که بین آنها بود را می کشیدند

چه زیبا آواز عشق را میخواندند ، چه زیبا پرواز میکردند در اوج آسمانها

در همه جا با هم بودند ، هر سحرگاه در خانه ای مینشستند و دلهای آن خانه را با آواز

عاشقانه شان باز میکردندپروازی پر از عشق در اوج آسمان آبی !

خورشید با گرمای پر از محبتش نظاره گر این دو
مرغ عاشق بود

وقتی آواز میخواندند من در کنار پنجره به آنها نگاه می کردم و
 
با آن آواز پر از عشقشان دلم
باز می شد … دلم هوای آواز می شد ،

پرهای بسته ام هوای پرواز را می کردند
مدتی گذشت ، خبری از آنها نبود …
 
آسمان بغضش گرفته بود ، هوای گریه داشت آن آسمان

دل گرفته! دلم خیلی برایشان تنگ شده بود

با آن پاهای خسته به سوی باغی که آنها لانه داشتند رفتم

همیشه صدای آوازشان از آن دور دست ها می آمد ،

همیشه در بالای لانه شان پرواز میکردند

با چه شور و شوق و عشقی هم پرواز میکردند اما خبری از آن دو نبود

کمی پیش رفتم … و صحنه وحشتناکی را با چشمانم دیدم

دیدم مرغ عشقش به زمین افتاده و معشوقش نیز بالای سرش نشسته و فریاد میزند

اشک از چشمانم سرازیر شد ، دلم به درد آمد ،

از آن دور دست ها همچنان نگاه به آن مرغ
عاشق میکردم که چگونه
 
بر زمین افتاده و معشوقش نیز بالای سرش فریاد میزند

دیگر آن مرغ عشق توانی نداشت که آواز بخواند تنها فریاد میزد ،
 
فریاد از نه حنجره پر از
بغضش توان آن را نداشت که حتی پرواز کند ،
 
پرهایش خسته و بسته شده بودند

گونه ام خیس خیس شده بود ! و دیگر نای راه رفتن را نداشتم

ای خدا گناه آنها چه بوده است؟ ای سرنوشت لعنت به تو

از همه لحظه ها و فرداها بی خبریم و نمیدانیم فردا چه می شود؟

دیگر سحرگاه ، آن سحرگاهی نبود که من در کنار پنجره بنشینم و
 
با آواز آن دو دلم باز شود
سحرگاه برایم یک غروب دل شکسته بود

دیگر صدای آواز پر شوق و شور و عاشقانه آن دو پرنده را نخواهم شنید ،

تنها صدای آواز
غمگین و دل شکسته و پر از بغض مرغ دوباره تنها
 
را گوش میدهم و دل من نیز پر از درد و
غصه می شود

او باید دوباره بدون یارش در آسمان تیره و تار زندگی پرواز کند

باید دوباره با بغض آواز سفر را بخواند روزی آمد که آن مرغ عاشق از دلتنگی
 
و غم و غصه نیز بر زمین افتاد واز دنیا رفت …

اما
این بار کسی نبود که بالای سرش فریاد بزند و آواز غمگین خداحافظی را بخواند

ای سرنوشت با آن دو چه کردی؟