X
تبلیغات
رایتل

درد عشق امیر یوسف

غوغای عشق در دفتر عشق امیر یوسف

یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 11:55 ق.ظ

تاریخ عشقمان

آنچه بین من و تو است عشق است
آنچه احساسات مرا زنده نگه داشته وجود تو است
نمیسوزم آنگاه که تو هستی چراغ روشن بخش قلب عاشقم....
نمیمیرم آنگاه که تو هستی نفس در سینه ام
نمیترسم آنگاه که تو را مال خودم میبینم
آنچه مرا به تو نزدیکتر میکند ، محبتهای تو است
این آغوش من است که آغوشت را هر لحظه بهانه میکند
نمیرنجم از بازی سرنوشت
نمیدانم تو فرشته ای یا مسافری از بهشت ...
هر چه هستی برای من یکی هستی
یکی که برایم معنای همیشگی دارد
آنچه بین من و تو میگذرد ، لحظه های شیرین عاشقیست
که قلبم هر لحظه میتپد برای این لحظه ها
فرقی نمیکند برایم پایان زندگی چه لحظه ایست
مهم این است که تو آغاز زندگی ام بوده ای...
فرقی نمیکند شب و روز برایم
مهم این است که تو لحظه به لحظه ی زندگی ام هستی ...
آنچه مرا آرام میکند ، چشمان تو است که مرا
به رویاهای عاشقانه ام نزدیک میکند...
نزدیک و نزدیکتر ، تا برسم به عمق چشمانت
تا غرق شوم در اشکهایت
اشکهایی که به عشقمان حلقه زده در چشمانت
از گذر زمان هراسی ندارم
آنگاه که تمام ثانیه هایم را با تو میگذرانم...
این با تو بودن است که مرا سبز نگه داشته
قلبم تمام فصلها را به عشق تو پشت سرگذاشته
به عشقت تمام غمها را از میان برداشته...
به آینده خواهیم رفت ، تاریخ عشق را ورق خواهیم زد
تا برسیم به صفحه عشقمان
جایی که آخرش نوشته است :
من و تو با هم زندگی کردیم و با هم به آن دنیا رفتیم....

یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 11:52 ق.ظ

عشق من عاشقتم

اگر نفسی در سینه است
تو خودت میدانی برای تو نفس میکشم
برای تویی که تمام وجودم هستی
تویی که به خاطرت گذشتم از همه چیز
بی تو جای من در اینجا نیست
تمام قلبم خلاصه میشود در عشق تو
تمام نگاهم فدا میشود در عمق چشمان تو
بی وفا نشده ام که روزی دل بکنم از دنیای عاشقانه تو
دنیایی که درونش آرامم ، تا تو باشی من نیز تنها با تو میمانم
تا با هم برسیم به آرزوهایمان، تا نشود حسرت رویاهایمان
اگر نفسی در سینه است
تو هستی که بودنت برایم زندگی دوباره است
در این لحظه و همه لحظه ها
در اینجا و همه جا تو هستی در خاطرم
تا چشم بر روی هم گذاشتم فهمیدم که بدجور عاشقم!
چون در همان لحظه که چشمانم را بسته بودم
باز هم تو را دیدم که میدرخشی برایم...
میشود از نگاهت احساس کرد که تو چقدر با وفایی
قدر دلم را میدانی
هیچگاه تنهایم نمیگذاری
از این احساس بود که احساست کردم
تو را دیدم و درکت کردم
تا اینکه دلم عاشقت شد
لم به لرزه افتاد و دنیا ، شاهد این عشق بی پایان شد....
من همه احساستم برای تو است ، ای با احساس من
همه وجودم مال تو است ، برای تو که تمام وجودم هستی ....
بیا تا همچنان برویم ، این راه مال من و تو است
بیا تا با هم بدویم تا برسیم به جایی که تنها من و تو باشیم
جایی که سکوت باشد و تنها صدای نفسهایمان ...
لحظه ای حس کن این رویای عاشقانه مان...

چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 11:36 ب.ظ

در خیال عشقت

چشمهایم را بسته ام ، تا تو را ببینم
ببینم که در کنارمی ، سرم بر روی شانه هایت است و تو فقط مال منی
حس کنم گرمای وجودت را ، فراموش کنم همه غم های دنیا را ...
چشمهایم را بسته ام ، تا تو را در آغوش بگیرم
تا همانجا در کنارت ، برایت بمیرم...
شاید تنها در خیالم با تو باشم و همیشه عاشق این خیالات باشم...
خیالی که لحظه به لحظه با من است
همیشه و همه جا در کنار من است
حسرت شده برایم این خیالات عاشقانه
از خیال تو حتی یک لحظه هم خواب به چشمانم نیامده....
همیشه فکرم پیش تو است
تو که میدانی دلم بدجور گرفتار تو است
پس کجایی که آرامم کنی؟
خواهشی از قلب بی وفای تو دارم
هوای قلب تنهای مرا هم داشته باش....
بس که به خیال تو چشمهایم را بستم و به رویاها رفتم
دنیا را فراموش کرده ام ،دنیای من تو شده ای و رویاهایت
حسرت شده برای یک بار هم، شنیدن صدای نفسهایت....
دلم در این هوای آلوده دلتنگی پر از غبار شده
مدتی گذشته و هنوز این گرد و غبارها پاک نشده
هر کسی می آید پیش خود میگوید شاید این دل حراج شده
اما کسی نمیداند که دلم یک عاشق سر به هوا شده...
دلی که عاشق است و عشقش در کنارش نیست
دلی که لحظه به لحظه به خیال آمدن عشقش
دیگر محکوم به انتظار نیست ....
چشمهایم را بسته ام
تو نیامدی و من عاشقی دلشکسته ام...

جمعه 26 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 03:25 ب.ظ

خداوندا

خدایا هرکس به یادم هست به یادش باش
اگر کنارم نیست کنارش باش
اگر تنهاست پناهش باش
و اگر غم دارد غمخوارش باش....
خداوندا آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم
و آنگونه بمیرانم که به وجد نیاید کسی از نبودنم
خداوندا عزیزانی دارم رسمشان معرفت و یادشان صفای دل
پس آنگاه که دست نیاز سوی تو می آورند
پر کن از آنچه در مرام خدایی توست ...
نوروز باستانی پیشاپیش بر همه شما پارسیان مبارک باد
نوسنده : " امیر یوسف "

یکشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 01:50 ب.ظ

خداوندا نمی دانم

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا
در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد.
کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا.
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده.
پناهم ده .
امیدم ده خداوندا ....
که دیگر نا امیدم من و میدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است
و لیکن من نمیدانمدگر پایان پایانم.
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد
و می دانم که آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.چرا پنهان کنم در دل؟
چرا با کس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فکر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . که دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به کس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
کللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بترکان این غم دل را
و یا در هم شکن این سد راهم را
که دیگر خسته از خویشم
که دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می کنم نجوای پنهانی
که شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاک ذات پاکت را نیازی جاودانش هست
سه‌شنبه 25 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 04:16 ب.ظ

دیوانه ام و دلم دیوانه ی توست

در خلوت دلم ، در همنشینی با غمها ببین که چگونه میریزد اشک از این چشمها
این چشمهای خیس ، همان چشمهاییست که تو خیره به آن بودی در لحظه دیدار
میفهمی معنای دلتنگ شدن را ، میفهمی معنی انتظار را؟
نه ! دلتنگی آن نیست که مرا اینگونه محکوم به سکوت کرده است
انتظار آن نیست که اینگونه مرا محکوم به بیقراری کرده است
خیالی نیست ، من همچنان با خیال تو سر میکنم پس بیخیال...
بگذار در حال خودم باشم ، بگذار همچنان من دیوانه دیوانه ات باشم
مزاحم خلوتم نشو ، اگر مرا میخواهی سد راه اشکهایم نشو....
بگذار آرام شوم ، بگذار هر چه غم در دلم انباشته ، خالی شود....
این همان راهیست که هم تو خواستی در آن باشی
و هم من خواستم تا آخرش با تو بمانم
پس چرا به بیراهه میروی، چرا مرا جا گذاشتی و برای خودت میروی؟
مرحبا ، تو دیگر کیستی ، دست هر چه بی وفاست را از پشت بستی....
خودم میدانم بد دردیست عاشقی و همچنان بیمارم ، تا کجا میخواهی بمانی ؟
تا هر جا باشی من نیز میمانم...
عشق من هر از گاهی به یادم باشی بد نیست
هر از گاهی هوای مرا داشته باشی جرم نیست
چه کنم ، دلم دیوانه ی توست ، هوایش را داشته باش که
دلم تمام دلخوشی اش به توست...

<< 1 2 3 4 5 ... 86 >>