عزیز دلم سمیه!
بی تو دلم تاریک و سرده سمیه
بی تو دلم خون و غریبه سمیه
هوای دلم بی تو گرفته و پر از درده سمیه
هوای چشمانم خیس و خسته شده سمیه
دوری تو برایم عذاب شده سمیه
دیدن تو برایم آروزی بزرگی شده سمیه
خانه دلم ویرانه و سوخته شده سمیه
حضور تو دلم را بهاری و پر از عشق میکنه سمیه
دست من آروزی گرفتن دست تو را داره سمیه
لب من آروزی بوسه بر لب تو را داره سمیه
آغوش من التماس آغوش تو را میکنه سمیه
چشم من آروزی نگاه و دیدن چشمان تو را داره سمیه
کاش یک روز فرا برسه که دوباره با هم پرواز کنیم سمیه
پرواز به سوی باغ خاطره ها کنیم سمیه
کاش دوباره یه روز فرا برسه که سرم رو بر
روی شانه هایت بگذارم سمیه و تا میتوانم زار و زار
گریه کنم و با فریاد بگم خیلی دوستت دارم سمیه
کاش میتوا نستم دستتو بگیرم ، سرم رو بر روی شانه هایت
بگذارم ، عطر نفساتو تو وجودم حس کنم دوباره و
بازباهمان اراده قوی و پر از عشقم بگم که عاشقتم سمیه!
کاش میتونستم برم به همون باغ خاطره ها که یه روز با هم
رفتیم ولی نمیتوانم ، چون تا بروم و ببینم تو پیشم نیستی
همون جا مثل دیوونه ها میزنم زیر گریه و فریاد میزنم
کجایییییییییی سمیه!
کجایی ؟ دلم هواتو کرده! لبم صدات کرده ! چشمم خیسم
نگاه به عکست کرده سمیه!میدونستی عزیز دلمی سمیه؟
میدونستی تموم وجودمی سمیه؟
می دونستی زندگی و عشقمی سمیه؟
میدونستی خیلی میخوامت سمیه؟ میدونستی دوری تو برام سخته
سمیه؟.. اصلا میدونی که من دیووانه تو هستم سمیه؟
منتظرم ، بیا ، با همان قلب پر از عشق و با همان طلوعی که در
اولین سحرگاه عاشقی ام در زندگی ام داشتی دوباره طلوع کن ،
اما اینبار در دشتی که همیشه در کنار هم باشیم سمیه!
انتظار
قلبی در این سوی دنیا و قلبی دیگر در آن سوی مرزها ، بی خبر از
چهره قلب تنها
تنها من می دانم که او معشوق است و او هم می داند که من عاشقم
به یاد روزهایی که خورشیدمان یکی بود ، به یاد روزهایی که مهتابمان نورانی بود
به یاد روزهایی که ستاره ها را در آسمان می چیدیم و به همدیگر
هدیه می دادیم
به یاد روزهایی که غروبمان یکی بود ، به یاد روزهایی که در موقع
غروب چشمهایمان بارانی میشد …. اما اینک خورشید و ماهتابمان
یکی نیست … روزها همدم من خورشید است و همزبان تو مهتاب
درد و دلهایم را به خورشید می سپارم تا زمانی که به آسمان تو آمد
به تو بگوید دردم را…! شبها به انتظار ماه می نشینم تا چهره تو را
در آن ببینم و درد و دلهایت را از ماه بشنوم… ستاره ها را دسته
دسته برایت چیده ام و در سبد دلم گذاشته ام تا زمانی که همدیگر را
ببینیم من آنها را به تو هدیه دهم
ماه شب تو درخشان تر از خورشید آسمان من است… خورشید در
زمان غروبش از چشمهای گریانم عکس گرفت تا زمانی که به آسمان
تو می آید آن عکسها را به تو نشان دهد … می خواهد بگوید با اینکه
تو در آن سوی دنیا هستی اما معشوقت همچنان عاشق قلب تو
هست و خواهد ماند و همچنان چشمانش از دوری تو بارانی است.
…مرز بین من و تو عشق است ، مرز بین من و تو انتظار است ، نه
غم و غصه و گریه! قلبهایمان این فاصله را نمی شناسد چون همین
خورشیدی که روزها در آسمان من است روزهای تو نیز در
آسمانت می درخشد
قلبهایمان این فاصله را نمی شناسد چون آنها عاشقند ، همین و بس!
پس ما به انتظار می نشینیم به روزی که خورشید و ماهمان یکی
شود و با هم و در کنار هم غروب و طلوع زیبای خورشید را ببینیم
--------------------------------------------------
عــــــــزیز دلــــــــــــــــم
عزیز دلمی
همدم من در این طوفان دریایی
عشق من در اوج سفیدی ابرهایی
همسفر من در میان جاده و صحرایی
همزبان من در تاریکی شبهایی
زیباترین نام در میان همه اسمهایی
قشنگترین چهره در میان همه چهر ه هایی
همزبان این دل تنهایی
زیباترین ستاره در آسمان شبهایی
خورشید در خشان من در روزهایی
تکه کلام همه در این روزها بر روی لبهایی
زیباترین شعر در میان تمام شعرهایی
خوشبوترین گل در میان گلهایی
پاکترین عشق در میان همه عشق هایی
عزیز دل من در میان این همه دلهایی
قله خوشبختی در میان کوه هایی
زندگی ام ، عشقم، نفسم تویی!
باز هم میگویم که دوستت دارم عزیزم
ای زندگی ام ، ای هستی ام ، ای یاورم ، ای دلدار زندگی ام، ای عشق من ،
ای امید زندگی ام ، ای تمام وجود من دوستت دارم!
ای که امید زندگی را به من دادی ، ای که خون عاشقی را در رگهای من
جاری ساختی ، ای که حال و هوایی دوباره به زندگی من دادی ، ای که
نفسی دوباره به من بخشیدی دوستت دارم!
ای پرستوی عاشق ، ای عمر دقایق ، ای گل شقایق ، ای همیشه عاشق
دوستت دارم!
ای وجود من ، ای طلوع من ، ای حضور پر شوق و شور من دوستت دارم !
ای دریای من ، ای فردای من ، ای دنیای من ، ای رویای من دوستت دارم!
ای گل من ، ای روح من ، ای تمام وجود من ، ای مهتاب من دوستت دارم!
روزی که تو پا به این دنیا گذاشتی ، روز تضمین زنده بودن من بوده است!
روزی که تو پا به این قلب بی طاقت من گذاشتی ، روز امید دوباره به زندگی
ام بوده است!
روزی که به من بگویی دوستت دارم بهترین روز زندگی ام خواهد بود!
و روزی که از من جدا شوی روز مرگ لحظه هایم خواهد بود!
اینجا بدون تو بی رنگ و روست ، بی عطر و بوست ، اینجا بدون تو هوای دلم
همیشه ابری است ، آسمان چشمانم همیشه بارانی است! اینجا همیشه بر
روی لبانم نام تو جاری است !
هر جا هستی بیا تا دلم خون نشده ، و گلهای خانه مان همه پر پر نشده!
بیا و با خود بوی لاله محبت را با خود بیاور ای زندگی من!
ای که بدون تو دنیا برایم قفس است ،عاشقی برایم هوس است و زندگی
برایم بی نفس است !
ای زندگی من ، ای عشق من ، ای نفس من خیلی دوستت دارم !
باور کن که خیلی دوستت دارم و خواهم داشت!
گفته ام ، میگویم و خواهم گفت و باز هم گفته ام ، می گویم و خواهم گفت
که خیلی دوستت دارم !
![]()
مجنونم از مجنون دیوانه تر تو ، و عاشقم از فرهاد عاشق تر تو!
لیلی هستی از لیلی عاشق تر ، و شیرینی از شیرین لایق تو
![]()
دلم برای تو تنگ است عزیزم
دلم برای آن نگاه های عاشقانه ات ، آن حرفهای صادقانه ات ، آن درد دلهای شیرینت ، آن
اشکهای رنگینت تنگ شده عزیزم
کاش بودی و این دستان سردم را در دستان گرمت میگذاشتی و مرا آرام میکردی
کاش بودی و میدیدی زندگی ام بدون تو بی رنگ و روست ، بی عطر و بوست
دلم برای تو تنگ است عزیزم
کاش می توانستیم دوباره پرواز کنیم به باغ خاطره ها
جایی که با هم خاطره به جا گذاشتیم و می توانستیم تمام شهر عشق را ببینیم
جایی که کمپانی عاشقان بود ، جایی که همه عاشق هم بودند و مانند کبوتران عاشق آرزوی
پرواز به دشت شقایق ها را داشتند
در میان این همه عاشقان در بام شهر عشق ما دو کبوتر خوشبخت و عاشق بودیم
یادش بخیر ، زمانی این خاطره هایمان رو مرور میکنم اشک از چشمانم سرازیر می شود !
فراموش نخواهم کرد هیچک از این خاطره های شیرین را
کجایی که دلم هوایت را کرده است
بیا و به فریاد بی صدای دل عاشقم برس
بیا تا دوباره بالهای پر غرور و عاشقمان را باز کنیم و به سوی بام عشق و خوشبختی ها
مانند کبوتران عاشق پرواز کنیم تا دوباره ازآن دور دست ها شهر عشقمان شهر خاطره
هایمان و شهر آرزوهایمان را ببینیم و به یاد گذشته و روز های آشنایی مان اشک بریزیم
رویاهایم را با حضور دوباره ات در کنارم زنده کن عزیزم
دلم تنگ است عزیزم. آنقدر دلم تنگ است که دیدن تو برایم تبدیل به یک آرزوی بزرگ شده
است
بیا و شهر عشق را با حضورت نورانی و روشن کن .بیا و با حضورت در کنارم در دلم
غوغایی دوباره بر پا کن
بیا و دوباره از بالای این باغ خاطره ها با همین چشمهای زیبایت شهر را نورانی و روشن کن
و با نگاهت جشن پر از روشنایی را در شهر برپا کن
اینجا بدون تو بی رنگ و روست ، بی عطر و بوست ، اینجا بدون تو هوای دلم همیشه ابری
است ، آسمان چشمانم همیشه بارانی است
بیا تا دلم خون نشده و گلهای خانه مان همه پر پر نشده است
دلم تنگ است عزیزم
دلم برای پرسه بهاری و پر از عشقمان در سرزمین عاشقان تنگ است
دلم تنگ است برای صدای قدمهایت ، راه رفتن در کنارت ، دست گذاشتن در دستانت ، نگاه
به چشمانت ، بوسه بر لبانت
دلم تنگ است عزیزم بیا تا دلم به درد نیامده است
بیا تا با هم دوباره در بالاترین نقطه شهر ، در این قله ای که همه عاشقند ، جایی که به ستاره
ها و مهتاب نزدیکتریم برویم ، تا برایت هر ستاره ای که دوست داری از آسمان زندگی بچینم
و به قلب مهربانت هدیه دهم عزیزم
بیا تا پروازی عاشقانه در میان این همه کبوتران عاشق داشته باشیم ، و ما در میان این همه
کبوتر عاشق مرغ عشقهایی باشیم که هیچگاه از هم جدا نخواهیم شد
خلاصه مطلب این است که دلم بدجور تنگ است
تقدیم به عزیز راه دورم
تا آمدنت
بگذار قصه یافتن تو را برای کسانی که هنوز پی گمشده خود هستند بگویم ، بگویم که من تو را
میان ستارگان آسمان یافتم . آن جا که هر شب ستارگان ما را برای دیدنشان دعوت می کنند . من
تو را میان گلهای باغچه یافتم تا آنجا که هر روز شبنمی خندان به گلها سلام میدهد. من تو را
میان قاصدکهایی یافتم که هر روز برای دوستدارانت نوید شادی و امید را می دهند . من تو را
میان کوه ها و دریاهایی یافتم که به عظمت و بزرگی ات سجده می کنند.
در انتظارت ای ترانه نامفهوم ، کفشهای غیرتم را در می آورم و در کویر غرورم با پای برهنه
راه میروم شاید که تاولهای قلبم را باور کنی
دلت تنگ است میدانم ، قلبت شکسته است می دانم ، زندگی
برایت عذاب است میدانم ، دوری برایت سخت است میدانم … اما
برای چند لحظه آرام بگیر عزیزم …
گریه نکن که اشکهایت حال و هوای مرا نیز بارانی می کند ، گریه
نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد
… آرام باش عزیزم ،دوای درد تو گریه نیست!
بیا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگیری ، با گریه خودت را آرام نکن...!
با تنهایی باش اما اشک نریز ، درد دلت را به تنهایی بگو زمانی که
تنهایی!
گریه نکن که اشکهایت مرا نا آرام میکند .! گریه نکن چون گریه تو را
به فراسوی دلتنگی ها میکشاند ! گریه نکن که چشمهایم طاقت این
را ندارند که آن اشکهای پر از مهرت را بر روی گونه های نازنینت
ببینند ، و دستهایم طاقت این را ندارند که اشکهای چشمهایت را از
گونه هایت پاک کنند .! گریه نکن که من نیز مانند تو آشفته می شوم!
گریه نکن ، چون دوست ندارم آن چشمهای زیبایت را خیس ببینم!
حیف آن چشمهای زیبا و پر از عشقت نیست که از اشک ریختن
خیس و خسته شود؟
ای عزیزم ، ای زندگی ام ، ای عشقم ، اگر من تمام وجودت می
باشم ،اگر مرا دوست میداری و عاشق منی ، تنها یک چیز از تو
میخواهم که دوست دارم به آن عمل کنی و آن این است که دیگر
نبینم چشمهایت خیس و گریان باشند! زندگی ارزش این همه اشک
ریختن را ندارد ، آن اشکهای پر از مهرت را درون چشمهای زیبایت
نگه دار ، بگذار این اشکها در چشمانت آرام بگیرند … عزیزم گریه نکن
چون من از گریه هایت به گریه خواهم افتاد ! وقتی اشکهایت را
میبینم غم و غصه به سراغم می آید!
وقتی اشکهایت را میبینم حال و هوای غریبی به سراغم می آید !
وقتی اشکهایت را میبینم ، از زندگی ام خسته می شوم! وقتی
اشک میریزی دنیا نیز ماتم میگیرد ، پرندگان آوازی نمیخوانند ، بغض
آسمان گرفته می شود ، هوا ابری می شود و پرستوهای عاشق
خسته از پرواز !
گریه نکن عزیزم… آرام باش عزیزم، بگذار این اشکهای گذشته را از
گونه های نازنینت پاک کنم ، دستهایت رادر دستان من بگذار عزیزم،
سرت را بر روی شانه هایم بگذار عزیزم و درد و دلهایت را در گوشم
زمزمه کن عزیزم … من می شنوم بگو درد دلت را عزیزم!
با گریه خودت را خالی نکن عزیزم چون بغض گلویم را می گیرد ، با
گفتن درددلت به من خودت را خالی کن تا دل من نیز خالی شود!
میدانم وقتی این متن مرا میخوانی اشک از چشمانت سرازیر می
شود آری پس برای آخرین بار نیز گریه کن چون این درد دلی بود که
من نیز با چشمان خیس نوشتم!