روزی با خود فکر می کردم اگر او را با غریبه ای ببینم شهر را به آتش می کشم اما حالا حتی حاضر نیستم کبریتی بیافروزم تا ببینم او کجاست
سکوت تو تمام هستی مرا
فرو می ریزد و منم که در پس این غربت به ویرانی می رسم ، چرا لب به سخن
نمی گشایی مگر نمی دانی که زمزمه های تو حیات را در من جاری می کند و روح
تازه به کالبد بی جان من می دمد . چقدر تو در من زندگی می دمی ؟
هوا را از من بگیر نجوایت را نه !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میدانی همه جاده های خیالم
به رویش صبح نگاه تو ختم می شود ؟
من با تو سخن می گویم..
رساتر از همیشه
و تو حرفهایم را می شنوی
روشن تر از هر روز...
بگذار از عشق سخن نگویم
بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم
چرا که من عشق را با کلام در نیافتم...
برای من عشق نه کلام است؛ نه صوت و صدا
چیزی است وسیع تر از همه اینها
وسیع است و با نجابت
مانند دلت...
با شکوه است و پر رمز و راز
همانند چشمانت..
عمیق است و پر از صداقت
همانند اندیشه هایت....
بگذار دریا بداند رقیبی دارد به زلالی قلبت وبه
ژرفناکی نگاهت...
و گفتی که معنای عشق در انتظار است و در فاصله ها..
و من تمام این فاصله ها را با صبر و انتظار
به تماشا نشسته ام!
چه رازیست در این فاصله نمی دانم
که هر چه میگذرد مرا شیداتر می کند!
و من؛ شیدا می مانم
بگذار از عشق سخن نگویم
بگذار وسعتش را در حصار کلمات محدود نکنم...
دوستت دارم
به دلم افتاده بود انگار جدایی
به دلم افتاده بود که بی وفایی
به دلم افتاده بود میری ز پیشم
به دلم افتاده بود آواره می شم
به دلم افتاده بود تو جنس سنگی
که می خوای با دل تنگ من بجنگی
به دلم افتاده بود تنهام میذاری
واسه تنها کردنم بهونه داری
به دلم افتاده بود میشکنم از تو
که تو زخمی رو دلم دوباره از نو
به دلم افتاده بود که نمی مونی
که یه روزی منو از خودت می رونی
به دلم هرگز نیوفتاد برمو تنهات بذارم
هر بلایی سرم اومد همه شو سرت بیارم
به دلم هرگز نیوفتاد انتقاممو بگیرم
یا بگیرم کینه از تو تا به اون روز که بمیرم
به دلم هرگز نیوفتاد قدر قلبمو بدونم
حتی فکرشم نکردم که بدون تو بمونم
فرق ما از اینجا پیداست فاصله میون دلهاست
تو دلت سرکش و مغرور , من دلم همیشه تنهاست