X
تبلیغات
رایتل

درد عشق امیر یوسف

غوغای عشق در دفتر عشق امیر یوسف

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 03:44 ب.ظ

یادت باشد!

یادت باشد که مرا آرزو به دل گذاشتی
مرا در حسرت همه چیز گذاشتی...
وقتی دیدنت از آن دور دستها نیز آرزوی من است
نگاه به چشمانت را در خواب میبینم
یادت باشد که مرا بدجور به انتظار گذاشتی
در آن ساحل عاشقی آنقدر منتظرت نشستم
که سرزمینم به وسعت یک کویر شده
دلم خشک خشک تشنه ی قطره ای محبت شده
یادت باشد که پا گذاشتی بر روی همه چیز
فکر کنم دیگر دلت در فکر و خیال من نیست
یادت باشد که یادم نرفته حرفهایت
آن همه قول و قرار های عاشقانه نیز که جای خودش ، بماند!
یادت باشد آن روز ، همان دیروز
گفتی تا امروز مال هم میمانیم ، همدیگر را تنها نمیگذاریم
چه خوش خیال بودم ، فکر فردا نبودم
دیروز را میدیدم که عاشقانه با منی
نمیدانستم روزی از دلم ، دل میکنی
یادت باشد که نرفته از یادم گذشته ها را
کارم شده فکر کردن و افسوس خوردن
خیلی سخت است در اوج عاشقی از عشق مردن...
خیلی سخت است غنچه عشق در قلبت بشکفد و همان لحظه پر پر شود
لحظه پژمرده شدنش را با چشمهای خودت ببینی
و بفهمی آن گل مال تو نبوده ، با هوای قلب تو سازگار نبوده....
یادت باشد که دلخوشی هایت مرا به اوج برد
یادت نرود که مرا با دستهای خودت رها کردی به جایی که دیگر خودت نیستی
جایی که باور ندارم دیگر مال من نیستی ....
یادت باشد همه چیز را ، فردا نیایی بگویی به یاد ندارم چیزی را
یادت باشد که یادم نرفته بی وفایی هایت
میدانستم شاید روزی قلبت با دلم راه نیاید.....

یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 11:55 ق.ظ

تاریخ عشقمان

آنچه بین من و تو است عشق است
آنچه احساسات مرا زنده نگه داشته وجود تو است
نمیسوزم آنگاه که تو هستی چراغ روشن بخش قلب عاشقم....
نمیمیرم آنگاه که تو هستی نفس در سینه ام
نمیترسم آنگاه که تو را مال خودم میبینم
آنچه مرا به تو نزدیکتر میکند ، محبتهای تو است
این آغوش من است که آغوشت را هر لحظه بهانه میکند
نمیرنجم از بازی سرنوشت
نمیدانم تو فرشته ای یا مسافری از بهشت ...
هر چه هستی برای من یکی هستی
یکی که برایم معنای همیشگی دارد
آنچه بین من و تو میگذرد ، لحظه های شیرین عاشقیست
که قلبم هر لحظه میتپد برای این لحظه ها
فرقی نمیکند برایم پایان زندگی چه لحظه ایست
مهم این است که تو آغاز زندگی ام بوده ای...
فرقی نمیکند شب و روز برایم
مهم این است که تو لحظه به لحظه ی زندگی ام هستی ...
آنچه مرا آرام میکند ، چشمان تو است که مرا
به رویاهای عاشقانه ام نزدیک میکند...
نزدیک و نزدیکتر ، تا برسم به عمق چشمانت
تا غرق شوم در اشکهایت
اشکهایی که به عشقمان حلقه زده در چشمانت
از گذر زمان هراسی ندارم
آنگاه که تمام ثانیه هایم را با تو میگذرانم...
این با تو بودن است که مرا سبز نگه داشته
قلبم تمام فصلها را به عشق تو پشت سرگذاشته
به عشقت تمام غمها را از میان برداشته...
به آینده خواهیم رفت ، تاریخ عشق را ورق خواهیم زد
تا برسیم به صفحه عشقمان
جایی که آخرش نوشته است :
من و تو با هم زندگی کردیم و با هم به آن دنیا رفتیم....

یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 11:52 ق.ظ

عشق من عاشقتم

اگر نفسی در سینه است
تو خودت میدانی برای تو نفس میکشم
برای تویی که تمام وجودم هستی
تویی که به خاطرت گذشتم از همه چیز
بی تو جای من در اینجا نیست
تمام قلبم خلاصه میشود در عشق تو
تمام نگاهم فدا میشود در عمق چشمان تو
بی وفا نشده ام که روزی دل بکنم از دنیای عاشقانه تو
دنیایی که درونش آرامم ، تا تو باشی من نیز تنها با تو میمانم
تا با هم برسیم به آرزوهایمان، تا نشود حسرت رویاهایمان
اگر نفسی در سینه است
تو هستی که بودنت برایم زندگی دوباره است
در این لحظه و همه لحظه ها
در اینجا و همه جا تو هستی در خاطرم
تا چشم بر روی هم گذاشتم فهمیدم که بدجور عاشقم!
چون در همان لحظه که چشمانم را بسته بودم
باز هم تو را دیدم که میدرخشی برایم...
میشود از نگاهت احساس کرد که تو چقدر با وفایی
قدر دلم را میدانی
هیچگاه تنهایم نمیگذاری
از این احساس بود که احساست کردم
تو را دیدم و درکت کردم
تا اینکه دلم عاشقت شد
لم به لرزه افتاد و دنیا ، شاهد این عشق بی پایان شد....
من همه احساستم برای تو است ، ای با احساس من
همه وجودم مال تو است ، برای تو که تمام وجودم هستی ....
بیا تا همچنان برویم ، این راه مال من و تو است
بیا تا با هم بدویم تا برسیم به جایی که تنها من و تو باشیم
جایی که سکوت باشد و تنها صدای نفسهایمان ...
لحظه ای حس کن این رویای عاشقانه مان...