X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

درد عشق امیر یوسف

غوغای عشق در دفتر عشق امیر یوسف

دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 11:44 ق.ظ

مجنون توام

تو عشق منی و من در قلب تو هستم
این اولین و آخرین بار بود که عهد عشق را با یک نفر بستم
تو نبودی ، زیر باران ، لحظه غروب  همیشه و همه جا به انتظار تو نشستم
تا تو بیایی و عشق رویاهایم را ببینم
تا در حسرت داشتن تو نمیرم!
مثل پرنده اسیر نکردم تو را در قفس دلم
مثل همان پرنده رهایت کردم در آسمان آبی دلم
تا پرواز کنی و من تو را ببینم
هنوز هم عاشق همیم با اینکه تو در آسمانی و من بر روی زمینم!
به داشتنت عادت نکرده ام
میدانم تو همیشه هستی ، مثل من که مجنونم
دیوانه ام هستی
مثل من که عاشقم ، عهد عشق را با من بستی
مثل من از دلتنگی
میبینم که در گوشه ای با چشمهای خیس نشستی
فدای اشکهایت شوم
نبینم چشمهای خیست را که من با دیدنش از دنیا هم دلگیر میشوم!
تو با احساستر  از احساسات منی که اینک احساساتم اینهمه زیبا شده ،
تو چه هستی که با داشتنت  اینک دلم مثل یک دریا شده
دریایی پر از احساسات عاشقانه به تو
دریای بی انتهای دلم برای تو
تا هر کجایش که دوستی داری برو....
تو نفس منی و جان منی و زندگی من
دور نشو از کنارم که بدجور میگیرد دل من
قلبت درگیر آرزوهایم، داشتنت شبیه رویاهایم نمیخواهم تو نیزبیپوندی به خاطره هایم
همیشه برایم حقیقت بمان ، حقیقت هم نمی مانی همان رویا باقی بمان
تا به شوق این حقیقت و عشق این رویا زندگی کنم 
دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 11:30 ق.ظ

آغازی بی پایان

بنشین در کنارم ، دستهایت را بگذار در دستهایم
نگاه کن به چشمهایم
نگاه کن
بیشتر نگاه کن ....
با تمام وجود دوستت دارم
با تمام وجود تو را میپرستم
من که تنها تو را دارم ، جز تو کسی را نمیخواهم
دلت هوای آغوشم کرده ؟
بیا که من خیلی وقت است  دلم به هوای دیدنت
بهانه آغوشت را کرده!
احساس پر از عشق ، همین است آرامش
همان آرامشی که از تو میخواستم
همان رویایی که همیشه آرزو میکردم
با تمام وجود حس میکنم تو فقط مال منی
این سکوت است که آمده
تا تنها صدای تپشهای قلب هم را بشنویم،تا آرامتر شویم...
امروز روز من و تو است مثل روزهای دیگر که روز ماست
روزهای با هم بودن مقدس است ، هر روز ما روز عشق است!
روز به هم رسیدن ،روزی که با تمام وجود خوشبختی را حس کردم
و شب و روز شکر میکردم او را که تو را به من داد
تو را دارم ، برای همیشه ای همنفسی که با تو نفس میکشم جان میگیریم  
و عاشقانه زندگی میکنم
عاشق زندگی ام ،چون زندگی من تویی عاشقم
عاشق عشقم چون عشق من تویی
عاشق بارانم زیرا در زیر باران یا با تو هستم یا به یاد تو
عاشق غروبم چون آتش عشقت را در دلم شعله ور میکند
آرزوهایم را زیباتر میکند
عاشق همه روزها ، ساعتها و لحظه های زندگیم چون تو را دارم عزیزم
عزیزمی ، عشقمی ،هستی منی ، الهی من فدای خنده هایت
اشکهایت ، نگاه مهربانت ، حرفهایت شوم
بیا در آغوشم ، هیچگاه از کنار من نرو
هیچگاه دستهایت را جدا نکن از دستهایم
همیشه بمان تا من نیز زندگی کنم به عشق بودنت !
به عشق بودنت سالیان سال زندگی کردن را دوست دارم
دلم نمیخواهد هیچگاه بمیرم ، عاشق تو بودن را دوست دارم
لبهای سرخت را بر روی لبانم بگذار تا به اوج عشق برسیم
تا بگویم به تو که لباهایت به شیرینی روزهای زیبای زندگیست
آغوشت آخرین سرپناهم در لحظه های عاشقیست!
بیشتر نگاهم کن ، که نگاهت مرا دیوانه میکند ، بگذار من دیوانه
دیوانه تر شوم ، از اینکه با توام  همان مجنون قصه ها شوم
بیشتر نگاهم کن... همیشه در کنارم بمان عشق من... 

چهارشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 04:02 ب.ظ

همیشه کم میارمت

گریه فقط کاره من
تو اشکاتو حروم نکن
به وازه ای نمیرسی
اینجوری پرس و جو نکن
فاصله ها مال منن
تو فاصله نگیر ازم
بمون که باورت بشه
گریه نمیشه سیر ازم
همیشه کم میارمت
نمیشه که نبارمت

دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 03:05 ب.ظ

....

تقصیر ما نیست که بر روی حرفهایمان نمی مانیم ما بر زمینی زندگی می کنیم که روزی دو بار خودش را دور میزن

دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 10:48 ق.ظ

عشق چیست؟

به کودکی گفتند : عشق چیست؟ گفت:بازی
به نوجوانی گفتند:عشق چیست؟ گفت:رفیق بازی
به جوانی گفتند:عشق چیست؟ گفت:پول
و ثروت به پیرمردی گفتند:عشق چیست؟ گفت:عمر
به عاشقی گفتند:عشق چیست؟ چیزی نگفت.آهی کشید و سخت گریست


------------------------------------------------------------


روزی دل من که تهی بود و غریب
از شهر سکوت به دیار تو رسید
در شهر صدا که پر از زمزمه بود
تنها دل من قصهُ مهر تو شنید

یکشنبه 17 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 10:04 ق.ظ

عشق تو مرا به کجا برده

عشق تو مرا به کجا برده
تا به حال اینجا را ندیده بودم
دنیاییست شبیه آرزوها، رویاییست مثل آن روزها
روزهایی که من بودم و تنهایی
همیشه فکر میکردم دیگر تا ابد من و دلم تنهاییم
عشق تو مرا به چه حالی انداخته
این نوا، همان نواییست که عشق برای ما نواخته
روزها میگذشت و عاشق نمیشدم
همه رفتند و آمدند و من اسیر این و آن نمیشدم
اما.....آن روزی که تو آمدی
چه کردی با من، که اینک حال من اینگونه است
دل من بی قرار یک لحظه در کنار تو بودن است
چه کردی با دل من که اینک هوای دلم ، هوای دلتنگیست
کار هر روز و هر شب من بی قراریست
یک لحظه به بی تو بودن فکر کنم عاقبتش گریه و زاریست
بدجور مرا به رویاها برده ای ، مرا از این رویا بیدار نکن
حالا که عاشقم کردی، مرا دوباره با تنهایی آشنا نکن
قدم گذاشته ام در دنیایی دیگر ،این تنها
عشق تو است که توانسته قلب مرا دربرگیرد
تویی که توانستی مرا دیوانه ی چشمهای زیبایت کنی
تویی که توانستی مرا ، این دل تنهای مرا ، این دستهای خالی مرا
وجود سرد و اتاق تاریک مرا پر از نیاز کنی
آمدی و دلم را عاشق کردی و دستهایم را با دستهای گرمت پر کردی
و به آغوشم آمدی و با حضورت همه جا را پر از عشق و محبت کردی
نمیدانم چه بگویم ، تنها آرزوی من در این لحظات این شده که تو را ببوسم
تا با تو بودن را باور کنم و از اینکه تو را دارم روز و شب خدا رو شکر کنم
عشق تو مرا به کجا برده
یعنی این دل من است که به انتظار تو ساعتهاست
که چشم به آن دور دستها انداخته
گاهی وقتها میرسد که باور ندارم بیدارم، یا فکر میکنم دیوانه شده ام
یا حس میکنم که خوابم!
ببین عشق تو مرا به کجا آورده
این حال من نیست که اینک خیره به عکسهای توام
منتظر یک لحظه شنیدن صدای توام
به انتظار فردا و یک بار دیگر نگاه به  چشمهای زیبای توام
ببین عشق تو مرا به چه روزی انداخته

1 2 >>