X
تبلیغات
رایتل

درد عشق امیر یوسف

غوغای عشق در دفتر عشق امیر یوسف

یکشنبه 5 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 11:22 ب.ظ

عشق بر باد رفته

زمانی بود که در دلم نشستی ، با تمام وجود دلم را شکستی
رفتی و آن روزها گذشت ، نه یادی کردی از من ، نه گرفتی سراغی از دل من
یادم می آید  لحظه رفتنت گفتی دیگر نه تو نه من!
نمیخواهم بازگردم به گذشته ، باز هم مثل گذشته تکرار میکنم که
گذشته ها گذشته اما شاخه ای که شکسته ، دیگر نشکفته....
دلی که شکسته دیگر به هیچ دلی ننشسته...
چه دلتنگی هایی کشیدم ، چه تلخی هایی چشیدم
هر چه میرفتم ، نمیرسیدم، هر چه نگاه میکردم ، نمیدیدم ...
قلبم به دنبال حس تازه بود ، بی احساسش کردی
و به دنبال آتشی دوباره بود ، خاکسترش کردی و دیگر امیدی درونش نبود...
با آن حالی که داشتم ، اگر در حال خودم نیز نبودم
باز هم میفهمیدم چه دردی در دل دارم...
با آن دل شکسته ، این من از زندگی خسته
در خواب هم قطره های اشک ،بی خیال چشمانم نمیشدند!
شبهایم روز نمیشد، هر کاری میکردم دلم آرام نمیشد
این دل خوش خیال هم بی خیال تو نمیشد!
به این خیال بود که شاید دوباره بیایی ، شاید خبری از آن بگیری...
پیدایت که نکردم هیچ ، خودم را هم گم کردم
بعد از آن خودم را در به در کوه و بیابان کردم...
نمیگویم به تو این رسمش نبود ، شاید رسم تو دلشکستن بود
نمیگویم که چرا رفتی ، شاید رفتنت پایان غم انگیز این قصه بود
نمیگویم که چرا به دروغ گفتی عاشقم هستی
شاید عشق از نگاه تو،به معنای بی وفایی بود!
نمیخواهم به گذشته بازگردم و چشمهایم را تر کنم
زیرا دوباره باید با یادت روزهایم را با غصه سر کنم..

یکشنبه 5 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 11:17 ب.ظ

بودنم بسته به بودنت

اینکه در قلبمی ، باور کرده ام که تا ابد مال منی ، حتی اگر نباشی
حتی اگر مرا نخواهی
تو نمیدانی وسعت عشقم را ، چگونه آهسته بگویم وقتی نمیشنوی
صدای فریادم را...
لحظه های نبودنت تصویریست از یک شب بی ستاره
از آن شبهایی که بی قرارتر از دلم دلی بی تاب نیست
بدان قدر دلی را که مثل آن در پی عشقش نیست!
تو نمیدانی به خاطرت با گذر زمان از همه دنیا میگذرم
تا برسد به لحظه ای که دیگر هیچ فرصتی برای در کنار تو بودن نمانده باشد
آنگاه عشقت را با خودم به آن دنیا خواهم برد
تا به ساکنان آن دنیا نیز ثابت کنم که بدجور عاشقت هستم...
تمام وجودم به تو وابسته است ، بودنم به بودنت بسته است
نشکن دلم را که این دل خسته است!
منی که اینجا زانو به بغل گرفته ام ،آرزوی در آغوش کشیدن تو را دارم
منی که تنها تو را دارم...
چشمانم را میبندم و تو را در کنارم تصور میکنم ، ای کاش رویا نبود
ای کاش دلم اینک در این لحظه ی پر از دلتنگی تنها نبود...
انگار از همان آغاز ،آغاز من بوده ای ، نفسهای عشق را به من داده ای
تا از تو به عشق برسم، تا از عشق دوباره به تو برسم...
اینکه تو را در قلبم احساس میکنم ، اینکه عشقم هستی به داشتنت افتخار میکنم
همین برایم زیباست ، دنیا را بی خیال ، تمام زیبایی ها در وجود تو پیداست!
نگیر از قلبم بودنت را که قلبم از تپش می افتد
نگیر از من گرمی دستانت را که وجودم یخ میزند
اینکه در قلبمی ، باور کرده ام که تو جزئی از وجودمی
تو نیز باور کن این عشق جاودانه را...

یکشنبه 5 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 11:11 ب.ظ

یکی بود یکی نبود

یکی بود یکی نبود ، من بودم و تو نبودی
زیر سقف اتاق تنهایی ، تو را میخواستم و رفته بودی
یکی عاشق بود ، یکی بی وفا
من مثل شیشه شکستم و تو خرده شیشه ها را گذاشتی زیر پا
یکی به انتظار ، یکی بی خیال
من در انتظارت نشستم و تو شدی حسرتی در این انتظار
یکی بود یکی نبود ، من بودم و تو رفته بودی
برای پیدا کردنت هیچ ردپایی از خودت نگذاشته بودی
یکی چشمهایش پر از اشک شده ، یکی به جرم دلشکستن فراری شده
یکی اینجا باز هم عاشق است ، یکی در حال فراموش کردن است!
دلم به هوای تو ، بی هوا ، سر به بیابان گذاشته
، اما نمیداند که دیگر کار از کار گذشته
، دیگر دلت از خط پایان گذشته و این منم که هنوز به آخر قصه نرسیده ام
جا مانده ام  در قصه ای که حکایت از مجنونی تنها دارد
این قصه دیگر همچو آغازش جایی برای لیلی بی وفا ندارد
سرانجام همه دلتنگی ها ، همه آن قول و قرارها همین بود
فاصله من و تو بین آسمان و زمین بود
تو پرواز کردی و من خاک شدم
مثل یک قطره آب در وسعت یک کویر خشک گرفتار شدم...
یکی بود یکی نبود ، من بودم و تو نبودی
تا چشم بر روی هم گذاشتم ، برای همیشه از کنارم رفته بودی...