X
تبلیغات
رایتل

درد عشق امیر یوسف

غوغای عشق در دفتر عشق امیر یوسف

یکشنبه 30 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 11:45 ق.ظ

آغاز سال جدید و خداحافظی با دفتر خاطرات من

دوستان عزیز عید نوروز را به شما و

خانواده محترمتان تبریک عرض میکنم .

انشالله سال خوب و پر برکتی را

داشته باشید. در پناه خدای بزرگ

بهار آمد

بهار آمد ، بوی تازگی ، رنگ عاشقی ، بوی شکوفه ها آمد!

ابرهای سیاه از آسمان وداع گفتند و آسمان رنگ زیبای آبی را به خود گرفت!

آسمان پرده سیاه خود را از وجود خود کنار کشید و چهره واقعی خود را نمایان کرد!

پرنده ها همه با آواز پر از عشقشان آمدند! شاخه های خشک گل کردند و

دشت عشق دوباره
سر سبز و زیبا شد!

بهار آمد با کوله باری از طراوت و تازگی و رنگ امید !

بهار آمد با یک دنیا عطر و بوی عاشقی! آمد و دنیا را دگرگون کرد!

بهار آمد با نوایی آرام و پر غرور ! آمد و رنگ پر از غم دنیا را تازگی بخشید!

بهار آمد با شکوفه ها ، با سر سبزی ، با لطافت !

فرا رسید فصل زیبایی ها و فصلی که می توان قشنگترین قشنگی ها را در دنیا دید!

هم بهار طبیعت آمد و هم بهار دل ها!

دلها همه پر شور شد ، دلهایی که به رنگ فصل خزان بود سبز سبز شد!

رنگ عشق ، رنگ دیگری شد ، ساز عشق ساز آرامتری شد ،

و حرفهای عاشقانه تازتر و پر
امید تر شد!

بهار دل با کوله باری از محبت آمد ، محبتی به رنگ آبی آسمان ، به رنگ سفید !

بهار عید خجسته را با خود آورده ، عید زندگی ، عید قلب های پر از غم و عاشق!

هفت سین زندگی را آماده کردیم تا با نگاه در آینه و ترسیمی از چهره

گذشته خود درس عبرتی از گذشته ها را بگیریم و با طلوعی دیگر در این دنیا زندگی کنیم!

قرآن مقدس را باز میکنیم و با خواندن آن سال نو را با رنگ و حالتی دیگر آغاز میکنیم!

بیاییم اینبار این سال جدید را با لبخند آغاز کنیم تا

لحظه هایی که در پیش داریم لحظه های شیرین زندگی مان باشد!

بیاییم در آغاز تازگی طبیعت ، لحظه های زندگی مان نیز تازه کنیم ، بیاییم گذشته های تلخ و

کینه ها را از صحنه قلبمان پاک کنیم تا با دلی با احساسی تازه زندگی را دوباره از سر بگیریم!

بیاییم در آغاز سال نو قلبهایمان را عاری از گرد و غبار غم و غصه کنیم!

بهار آمد ، چه زیبا نیز آمد ! خورشید با رنگ و گرمای تازه ای بر تن خسته ما می تابد !

خورشید دیگر آن خورشید زمستان نیست ،

خورشید اینبار گرمایی دارد که سوزان و بی جان
نیست!

بهار آمد ، درهای قلبمایمان را باز کرد و لبخند عاشقانه ای به ما زد!

بهار آمد و خزان زندگی به خواب رفت ، بهار آمد و سوز زمستان سفر کرد!

بهار آمد دشت عشق پر از پروانه های رنگارنگ شد !

بهار آمد تا زیبایی های خود را به رخ ما بکشد!

بیاییم در آغاز دگرگونی دنیا ، دل خود را نیز دگرگون کنیم!

        

 هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز



خداحافظ دفتر خاطرات من!!

شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 07:24 ب.ظ

تصویر عشق

تصویر عشق

با ورود تو به قلب شکسته من و التیمام درد بی درمان من زندگی برایم رنگ دیگری شد

تو همان دوای درد بی درمان بودی ، تو همان فرشته نجات من بودی

زمانی که من داشتم در دره نا امیدی سقوط میکردم تو آمدی و مانند فرشته مرا نجات
 
دادی به زندگی ام امید بخشیدی و مرا امیدوار به زندگی ام کردی

امید به پروازی دوباره در دشت عشق ، امید به کشیدن تصویری از عشق!

تصویر عشق را بر روی دفتر زندگی همانند چهره تو ترسیم کردم ،
 
چون تو همان عشق بودی!

نه احساسی از عشق بودی و نه کلمه ای از عشق ،

نه عاشق بودی و نه معشوق تو خود خود عشق بودی برایم!

عشق با تمام معانی و درک و احساس و زیبایی آن!

تمام زیبایی های عشق در چهره و وجود تو خلاصه می شود!

عشقی که عاری از هر گونه گرد و غبار غصه است و جدایی!

تصویر تو کشیدنی نیست حتی برای تجسم آن نیز باید به رویاها سفر کرد!

آنقدر زیبایی که نمیتوان تصویری از تو بر روی صفحه ای از دفتر زندگی کشید!

ای تو که زیباترین زیبایی هستی ، و امیدوارترین امید هستی با ورودت به قلبم زندگی ام
 
مانند تصویری شد که شاید در خواب میتوانستم آن را ببینم!

انگار دنیا مال من بود و گل خوشبختی تنها برای من در باغچه زندگی روییده شده بود!

انگار باران عشق تنها برای من می بارید و چلچله

تک درخت زندگی تنها برای من آواز عاشقی را میخواند !

تو الگوی همه عاشقانی ، تو سرچشمه هر چشمه زیبایی ها هستی!

با ورود تو به قلبم و امیدی که به من دادی دنیا برایم رنگ عشق شد!

و تجسم تصویر تو تنها با رنگ عشق در ذهنم کشیده شد!

تمام زیبایی های دشت عشق با حضور تو دیگر آن زیبایی را نداشت ،
 
چون تو در بین این همه زیبایی ها زیباتر بودی و
 
در مقابل زیبایی تو دشت عشق آن قشنگی خودش را از دست داده بود!

به هیچ نویسنده و قصه گویی اجازه نمیدهم که از چهره و زیبایی تو سخن یا قصه ای
 
بگویند چون دوست ندارم تو تبدیل به قصه بی فرجام شوی!

دوست ندارم تو خاطره شوی چون تمام خاطرات روزی خواهند سوخت!

اجازه نمیدهم هیچ نقاشی چهره تو را ترسیم کند
 
چون چهره تو آنقدر زیباست که هیچ نقاشی نمیتواند آن را ترسیم کند!

جمعه 21 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 12:42 ق.ظ

از هر چه که نوشتم باقی نماند به جز

از هر چه که نوشتم باقی نماند به جز

از بهار نوشتم ، بهارم تبدیل به خزان شد…

از باران نوشتم ، دیگر باران نبارید و همه جا خشک و بی آب شد …

از ستاره ها نوشتم ، دیگر ستاره ای در آسمان زندگی ام ندیدم و آسمان تیره و تار شد!

از خورشید نوشتم ، خورشید همیشه در پشت ابرها بود و یا وقتی هم از پشت ابرها

بیرون می آمد غروب می کرد…

از گل ها نوشتم ، گلهای باغچه زندگی دیگر نروئید و آن یک گل هم که روئید پر پر شد!

از دریا نوشتم ، دریا کویری تشنه و بی جان شد!

از شمع فروزان نوشتم ، شمع خاموش خاموش شد!

از سرنوشت نوشتم ، سرنوشت از پشت مرا خنجر زد!

از آواز پرندگان نوشتم ، پرندگان بی آواز و پر از سکوت شدند!

از تنهایی نوشتم ، تنهایی بلای جانم شد !

از فراموشی نوشتم ، فراموشی مرا در به در کرد!

از لیلی و مجنون نوشتم ، قصه آن از صحنه روزگار پاک شد!

در دفتر عشق از عشق نوشتم ، عشق مثل باران بهار در دل سوخته من بارید و
 
رفت و دفتر عشقم نیز سوخت!

اما از قلب مهربان تو و اسم قشنگ تو که نوشتم یاد و

خاطره آن همیشه مثل افسانه ها و قصه ها در صحنه روزگار باقی ماند!

پنج‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 11:55 ق.ظ

تا قیامت

تا قیامت

من میگم بهم نگاه کن 
تو میگی که جون فدا کن
 من میگم چشمات قشنگه
تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم دلم اسیره
 تو میگی که خیلی دیره
من میگم چشمات و واکن
تو میگی من و رها کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی ؟
 من میگم دلم شکسته است
تو میگی خوب میشه خسته است
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمی شه
من میگم تنهام می ذاری
تو میگی طاقت نداری
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم خدا به همرات
 تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم  که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت

پنج‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 11:52 ق.ظ

گفت و گو

گفت و گو

من میگم بهم نگاه کن 
تو میگی که جون فدا کن
من میگم چشات قشنگه
 تو میگی دنیا دو رنگه
من میگم چه قدر تو ماهی
تو میگی اول راهی
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمیشه
من می گم خیلی غریبم
تو میگی نده فریبم
من میگم خوابت رو دیدم
تو میگی دیگه بریدم
من می گم هدف وصاله
تو ولی میگی محاله
 من میگم یه عمره سوختم
 تو میگی قلبم رو دوختم
من میگم چشمات و وا کن
تو میگی من و رها کن
من میگم خیلی دیوونم
تو میگی آره می دونم
من میگم دلم شکسته ست
تو میگی خوب میشه خسته ست
من میگم بشین کنارم
تو میگی دوستت ندارم
من میگم بهم نظر کن
تو ولی میگی سفر کن
من میگم واسم دعا کن
تو میگی نذر رضا کن
من میگم قلبم رو نشکن
تو میگی من می شکنم من ؟
من میگم واست می میرم
تو میگی نمی پذیرم
من میگم شدم فراموش؟
تو میگی نه ، رفتم از هوش
من میگم که رفتم از یاد ؟
تو میگی نه مرده فرهاد
من میگم باز شدی حیروون ؟
تو میگی بیچاره مجنون
من میگم ازم بریدی ؟
تو می پرسی نا امیدی ؟
من میگم واسم عزیزی
تو میگی زبون میریزی؟
من میگم تو خیلی نازی
تو میگی غرق نیازی
من میگم دلم رو بردی
 تو میگی به من سپردی ؟
من میگم کردم تعجب
تو میگی دیگه بگو خب
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم دل تو رفته
تو میگی هفت روزه هفته
من میگم راه تو دوره
تو میگی چاره عبوره
من میگم می خوام بشم گم
تو میگی حرفای مردم ؟
من میگم نگذری ساده ؟
تو میگی آدم زیاده
من میگم دل به تو بستن ؟
تو میگی اینقده هستن
من میگم تنهام میذاری ؟
تو میگی طاقت نداری ؟
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم اهل بهشتی
تو میگی چه سرنوشتی
من میگم تو بی گناهی
تو میگی چه اشتباهی
من میگم که غرق دردم
تو میگی می خوام بگردم
من میگم چیزی می خواستی ؟
تو میگی تشنمه راستی
من میگم از غم آبه
تو میگی دلم کبابه
من می گم برو کنارش
تو میگی رفت پیش یارش
من میگم با تو چیکار کرد ؟
تو میگی کشت و فرار کرد
من میگم چیزی گذاشته ؟
تو میگی دو خط نوشته
من میگم بختش سیاهه
تو میگی اون بی گناهه
 من میگم رفته که حالا
تو می گی مونده خیالا
من میگم می آد یه روزی
تو میگی داری می سوزی
من میگم رنگت چه زرده
تو می پرسی بر میگرده ؟
من میگم بیاد الهی
تو میگی که خیلی ماهی
من میگم ماهت سفر کرد
تو میگی تو رو خبر کرد ؟
من میگم هر کی با ماهش
تو میگی بار گناهش؟
من میگم تو بی وفایی
تو میگی بریم  یه جایی
من میگم دلم اسیره
تو میگی نه خیلی دیره
من میگم خدا بزرگه
تو میگی زندگی گرگه
من میگم عاشق پرنده ست
تو میگی معشوق برنده ست
من میگم به روزها شک کن
تو میگی بهم کمک کن
من میگم خدانگهدار
تو میگی تا چی بخواد یار
من میگم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
پشت تو آب نمی ریزم
که نروندت عزیزم

پنج‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 11:51 ق.ظ

مثل هیچ کس

مثل هیچ کس

مث اون موج صبوری که وفاداره به دریا
تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا
چه قدر تازه و پاکی مث یاسای تو باغچه
مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر
مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر
تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر
تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته
مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبی که میآد آخر هفته
مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته
 مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه
مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه
تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون
تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون
تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه
مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه
چشمه ی چشمای نازت مث اشک من زلاله
مث زندگی رو ابرا بودنت با من محاله
یک روزی بیا تو خوابم بشو شکل یک ستاره
توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره
تو یه عمر می درخشی تو یه قاب عکس خالی
اما من چشمام رو دوختم به گلای سرخ قالی
تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا
بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطای عجیبی
مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی
دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی
می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی همینی
تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه
التماسش می کنی که بمون اون میگشه نمیشه
مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت
مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت
مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون
مث ابتدای راهی مث آینه مث شمعدون
مث قصه های زیبا پری از خوابای رنگی
حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی
پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما
دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا
بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره میمیره موند ش و صرف نظر کرد

1 2 3 4 5 ... 16 >>