X
تبلیغات
رایتل

درد عشق امیر یوسف

غوغای عشق در دفتر عشق امیر یوسف

چهارشنبه 17 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:02 ب.ظ

فصل عشق من

به وسعت پاییز ، زندگی بدون خزان سبز نیست
اطرافم پر از برگهای زرد است ، درون پاییز یک دنیا حرف است ، 
دلم تنگ است ، دلم تنگ است
و یک عالمه درد دل در یک فصل نو ، و من همچنان قدم میزنم
میروم در حالی که برگها نیز همسفر پاهای خسته من هستند
در حالی که صدای همه برگها در آمده ،
و این خش خش برگهاست که مرابه این باور میرساند اینک به دیدار پاییز آمده ام...
کاش میتوانستم پاییز را در آغوش بگیرم ، و همینجا دست سرد درختی را بگیرم که بی برگ است
پاییز آغاز سر سبزی هاست ، زیباتر از همه فصلهاست و این آغاز من است ، 
پاییز فصل من است...
غرق شده ام در برگهایی که بر زمین نشسته اند ،
به آسمان مینگرم منتظر نم نم بارانم، حالم از این بهتر نمیشود ،
دنیا از این زیباتر نمیشود ، کاش میشد پاییزم همیشگی بود ،
کاش دلم همیشه مثل پاییز بود ، پر از طراوت ، 
زیبایی هایش نیز که جای خودش ، بماند
نمیتوان از اینجا گذشت ، باید تا آخر دنیا اینجا نشست ،
بغضم همینجا بود که شکست ، دنیا همه درها را بر رویم بست
من ماندم و پاییزی که مرا همراهی کرد ، مرا اسیر و بعد عاشق کرد
به وسعت پاییز ، دنیا بدون خزان زیبا نیست
فریاد پاییز یک صداست، این نوا ، از خش خش برگها پیداست ،
و این صدا نقطه ی آرامش من است ، پاییز اولین و آخرین فصل زندگی من است
و اینجاست که احساسم از فصل خویش مینویسد...
 مینویسم از پاییزی که مرا به اوج احساس برد ، 
وقتی به فصل عاشقی ها رسیدم هر چه غم در دلم بود مرد ...
به وسعت پاییز ، زندگی بدون خزان سبز نیست !

چهارشنبه 17 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 08:59 ب.ظ

او رفته بود...

نه شوقی برای ماندن ، نه حسی برای رفتن ،
نه اشکی برای ریختن ، نه قلبی برای تپیدن
نه فکر اینکه تنها میشوم ، نه یاد آنکه فراموش میشوم
بی آنکه روشن باشم ، خاموش شدم ، غنچه هم نبودم ، پرپر شدم
بی آنکه گناهی کرده باشم ، پر از گناه ، یخ بسته ام دیگر ای خدا...
تحملش سخت است اما صبر میکنم ، او که دیگر رفته است ، با غمها سر میکنم
شکست بال مرا برای پرواز ، سوزاند دلم را ، من مانده ام و یک عالمه نیاز
نه لحظه ای که آرام بمانم ، نه شبی که بی درد بخوابم
نه آن روزی که دوباره او را ببینم ، نه امروزی که دارم از غم رفتنش میمیرم...
نه به آن روزی که با دیدنش دنیا لرزید ، نه به امروزی که با رفتنش دنیا دور سرم چرخید
پر از احساس اما بی حس ، لبریز از بی وفایی، خالی از محبت
این همان نیمه گمشده من است ؟
پس یکی بیاید مرا پیدا کند ، یکی بیاید درد دلهای بی جواب مرا پاسخ دهد
یکی بیاید به داد این دل برسد ، اینجا همیشه آفتابی نبوده ، هوای دلم ابری بوده
مینوشتم ، نمیخواند ، اگر نمی رفتم ، نمی ماند ، رفتم و او رفته بود ،
همه چیز را شکسته بود، روی دیوار اتاق نوشته بود که خسته بود
دلی را عاشق کنی و بعد خسته شوی ، محال است که به عشق وابسته شوی
با عشق به جنون رسیدم ، همه چیز را به جان خریدم ،
جانم به درد آمد و روحم در عذاب ، لعنت بر آن احساس ناب ،
که دیگر از آن هیچ نمانده ، هیچکس هنوز آن شعر تلخ مرا نخوانده  ...

چهارشنبه 17 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 08:58 ب.ظ

گرفته دلم

گرفته دلم ، کجایی که آرامم کنی ، کجایی که این غم یخ زده را در دلم آب کنی
گرفته دلم ، کجایی که به درد دلهایم گوش کنی ، کجایی که مرا با بوسه هایت گرم کنی...
نیستی و من در حسرت این لحظه ها نشسته ام ، نیستی و من بیشتر از همیشه خسته ام
در لا به لای برگهای زندگی ، نیست برگی که از تو ننوشته باشم ، 
نیست روزی که از تو نگفته باشم
امروز آمد و از تو گفتم ،نبودی و اشک از چشمانم ریخت و در همان گوشه نشستم ،
دلم خالی نشد و گرفته دلم ، کجایی که دلم به سراغت بیاید گلم؟
نیستی و حتی سراغی از دلم نمیگیری ، یک روز نباشم که تو مثل من نمیمیری....
نمیبینی چشمهایم را ، نمیمانی تا دلم را ، به نقطه خوشبختی برسانی ،
مرا به جایی آرام بکشانی تا خیالم راحت باشد از اینکه همیشه تو را خواهم داشت
نمیخواهی دلم را ، نمیدانی راز درونم را ، نمیگذاری تا مثل گذشته دلم تنها به تو خوش باشد ،
هیچ غمی در قلبم ننشسته باشد ، اگر اشک از چشمانم میریخت یکی مثل تو در کنارم نشسته باشد ،
تا پاک کند اشکهایم را ، تا زیبا کند لحظه هایمان را...
گرفته دلم ، کجایی که سرم را بگذارم بر روی شانه هایت ،
تا پی ببرم به آن دل پر از نیازت ، تا تو را در میان بگیرم ، تا همانجا در آغوشت 
برایت بمیرم...
نیستی و من حتی در حسرت آغوش سرد توام ، نیستی و من حتی منتظر 
بهانه های توام
کاش بودی و حتی به دلخوشی های پوچت نیز راضی بودم ،
من مثل قطره بارانی ام که در کویر خشک دلت عذاب میکشد،طعم تلخ بی محبتی ها را میچشد ...
گرفته دلم ، کجایی که آرامم کنی...