X
تبلیغات
رایتل

درد عشق امیر یوسف

غوغای عشق در دفتر عشق امیر یوسف

پنج‌شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1383 ساعت 07:15 ب.ظ

بنویس از عشق عزیزم

بنویس از عشق عزیزم

ای تو نویسنده روزگار ، ای تو عشق موندگار ، ای عزیز دلبرم ، ای نفس جان من

ای تو امید زندگی ، ای هستی دنیوی ، ای مهتاب عشق من ، ای باران خون من

تو که عاشقی ، تو که دلداده ای ، تو که قلبت را به من سپرده ای چرا باید از تنهایی
 
بنویسی
تنهایی راه دیگری است ، تنهایی ساز دیگری است ، تو که عاشقی از عشق

بنویس عزیزم
از عشق بنویس تا عاشقان با خواندن متنهایت درس عبرت بگیرند و با

خواندن متنها خون
حسادت نسبت به تو در رگهایشان جاری شود خودت را نشان
 
بده ای عشق من ، با نوشتن کلام مقدس عشق بر روی کاغذ سفید زندگی
بنویس از عشق
 
تا شاعران با خواندن شعرهایت شرمنده شوند ، درمانده شوند ، بازنشسته
شوند

تو که معنی عشق پاکی ، تو که مظهر تمام زیبایی هایی ، از خودت بنویس ، از آن

چهره
زیبایت بنویس ، بنویس تا آن شعرت واقعی ترین شعر قصه ها شود

عزیزم تنهایی را کنار بگذار ! تا من را داری تنهایی را در کنج دلت آزاد کن

نگذار تنهایی در گوشه قلبت اسیر بماندتو که تمام زیبایی های عاشقی در کنج دلت
 
خلاصه می شود ، و تمام این زیبایی ها در خانه دل
تو دیده می شوند ، چرا باید این
 
همه زیبایی ها را در خانه دلت اسیر کنی و آنها را ابراز
نکنیعزیزم قلبت را
 
رو کن ، احساست را نمایان کن . بگذار همه ببینند که تو چقدر محشری
بنویس از

عشق تا من نیز به تو افتخار کنم ، و به قلبم حسودی کند که چنین عشقی نصیبش

شده است عزیزم هر آنچه می توانی بنویس از کلام مقدس عشقای یار مهربان من ،
 
ای عشق بی پایان من ، ای شادی این دل من ، ای ساحل دریای من ،
ای عاشق
 
دلچاک من ، ای مهتاب این شبهای من ، ای خورشید روشن بخش من ، ای نور دل

دیده من ، ای سخن هر عشق من ، ای درد بی در مان من بنویس هر چه در دلت
 
می جوشد ،
آن چشمه جوشان دلت را که از عشق می جوشد در تپه عاشقی رها کن ،
 
تا آن آبهایی که از
عشق و محبت در تپه دلت می جوشد در این جان خسته سرازیر
 
شود و تبدیل به دریایی پر از
کلام عشق و عاشقی شودای لیلی من ، بنویس از من

مجنون خسته ، بنویس از این مجنون دلشکسته ، بنویس از من
عاشق ، نه از تنهایی
 
سارق
زمانه تنهایی گذشت ، تنهایی رفت و دل در آنجا خانه کرد ، این دل عاشق و
 
دلسوخته من در
آنجا خانه کرد ! از دل من و از دل خودت ، و از خاطرات شیرین
 
گذشته مان بنویس تا دلم کمی
آرام بگیرد بر این عشق پاکمان قسم ، بر این لحظه های

مقدس عاشقی مان قسم که وقتی شعرهای تنهایی
تو را میخوانم اشک از چشمانم

سرازیر می شود و شمع امید در دلم خاموش می شود ، میدانم
تو که دوست نداری
 
اشکهای مرا ببینی پس بنویس از عشق تا دلم آرام آرام و امیدوارتر شود!

منتظرم بنویس از همان کلام رویایی

پنج‌شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1383 ساعت 07:12 ب.ظ

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود

تصویر عشقم 

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود

یه جوون خسته بود که دلش شکسته بود

در شبی تیره و تاربا دلی گریون و زار

در پی عشقش می گشت از خدا کمک میخواست

سجده کرد روی به خدا چون گلی بر روی خاک

از خدا خواست همدمش را همدم آن سوی دنیایش را

توی اون تاریکی شب واسه همدمش حرف می زد

از او میخواست که برگرده مثل اون عاشقهای دلبسته

هی اونو صدا میزد دستاشو طلب می کرد

با اون صدای لرزونش با اون دل پریشونش

با اون پاهای خسته با اون چهره در هم شکسته

با اون صدای گریه هاش با اون نوای هر شباش

با اون قلم عاشقی با اون دفتر سفید عاشقی

میخواست بنویسه از یارش از همان دل همیشه بیدارش

تو مهر و مهتاب منی تو هستی ناب منی

همان ستاره ای که تو شبهای سیاهم می درخشی و شبمو درخشون میکنی

تو همه وجودمی تو همه زندیگیمی

تو تنها یارمی یاور شب و روزمی

بی تو دل سیاه و سرده بی تو شبم تیره و تاره

بی تو همانم همیشه گریان بی تو جانم همیشه لرزان

بی تو همان نا امیدم همان گل پرپر در شاخه اسیرم

بی تو دلم آروم نمیگیره پرنده عشق در قفس اسیره

بی تو دلم دلگیره دلگیره نباشی مردنم دیره

امشب که مست این عاشقی و تو هستم

مشتاق دیدن مهتاب شب تو هستم

از خدا اجازه می گیرم اجازه کشیدن عکس تو میگیرم

اجازه کشیدن فرشته ای مثل تو کشیدن اون رخ زیبای تو میگیرم

خوب میشه طرح عاشقم مشحرو تک میشه طرح یار من

نقش چهره عشقمو روی موج دریا میزنم

روی موجها می کشم همون مروارید خشکلو

روی قله کوه می کشم اون موهای بلندشو

ابروهای کمونیوصورت مهربونشو

تا به چشمات میرسم کشیدنش خیلی مشکله

آخه چشمهای یارمن سیاه خیلی خشکله

کنار ساحل می نویسم آی لو یو ای یار من

یه جور می نویسم که موجها اونو نبرن ای یار من

چهارشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1383 ساعت 01:56 ب.ظ

یا حسین شهید



یا حسین شهید


وای وای وای چه شور حالی!!!!

ببین اینجا چه غوغایی است ، اینجا چه شوری است!

چه اشکهایی از چشمها سرازیر می شود! چقدر مردم بر سر و سینه خود میزنند!

ببین این حسین چقدر دیوانه دارد ، چقدر عاشق دارد!

به راستی این حسین کیست که همه عالم دیوانه او می باشند؟

او چه شمعی است که این همه پروانه دارد؟

وای وای وای چقدر مردم عاشق او هستند!

ببین با چه احساسی بر سر و سینه خود میزنند !

همه دنیا بعد از رفتن او سیه پوش شدند ! به راستی او چه کسی بوده است که

اینهمه وفادار دارد!
او سالار شیهدان است ، او سردسته دلیران است ،

او شمع فروزان است !
بعد از سالها از شهادت حسین هنوز هم شمع نوران
 
او شبهای محرم را نورانی میکند! هنوز هم او یک دنیا دیوانه دارد !

بعد از رفتن او همه با هم دسته به دسته زنجیر به دست و سینه زنان به
 
استقبال او به بهشت می رویم!
وای وای وای این چه گلی است که پژمردگی
 
ندارد و این چه شمعی است که خاموشی ندارد ، این چه خورشیدی است

که غروبی ندارد ، این چه دریایی است که پایانی ندارد؟

این حسین کیست که همه دنیا دیوانه او هستند؟

او کیست که این همه در دل مردمان نشسته است و هیچگاه نیز بیرون نخواهد رفت!

چرا اینهمه مجنون دارد؟ بدون شک عشق همین جاست که می تواند معنای واقعی

خود را نشان دارد و به همه نشان دهد چگونه ابراز می شود!

شب های خاموش ، مردان سیه پوش ، زنان و دختران گریان ، بچه های معصوم ،

مهتاب روشن ، ستاره های درخشان ، آوای پر از اشک ، دستان پر از عشق ، عشق

همیشه بیدار ، همه و همه دست به دست هم داده اند تا برای همیشه یاد آن سالار

شهیدان را زنده نگه دارند!
لعنت به تو ای قاتل حسین ، لعنت همه بر تو باد
 
که اماممان را از ما گرفتی ، لعنت به تو که شبهای ما را بی مهتاب کردی ،

ستاره عشقمان را از ما گرفتی ، شمع روشن

بخشمان را خاموش کردی ، لعنت به تو ای یزید و لعنت به تو ای معاویه !

لعنت به شما که همه ما را سیه پوش کردید ، و غم اماممان را در دلها نشاندید!

لعنت خدا و همه ما عاشقان حسین بر شما قاتلان او باد!

ای حسین شهید با توییم ، از آن سوی بهشت بنگر به ما ببین چقدر تو را دوست داریم

، ببین چقدر عاشق داری ، ببین چقدر مجنون داری!!!!!!!!!

ای حسین شهید مطمئن باش که مهرت ، مردانگی ات ، عشقت در دل همه ما آدمیان

می ماند و هیچگاه آن ایثار تو را فراموش نخواهیم کرد و با شروع ماه محرم یاد تو را

برای همیشه در دلها زنده نگه خواهیم داشت!


این حسین کیست که عالم همه دیوانه او 
                                                  
              این چه شمعی است که جان ها همه پروانه او
                         
                         
آری ، به راستی او چه کسی بوده است که این همه عاشق دارد؟


                     
یا ابولفضل العباس

                                  

چهارشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1383 ساعت 01:47 ب.ظ

دوستت دارم

دوستت دارم


دوستت دارم بیشتر از معنای واقعی کلمه دوست داشتن!

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری!

دوستت دارم چون تو نیز مرا دوست می داری!

دوستت دارم همچو طلوع خورشید در سحر گاه عشق!

دوستت دارم همچو تکه ابرهای سفیدی که در اوج آسمان آبی در حال عبورند!

دوستت دارم چون تو رو میخواهم و تو نیز مرا میخواهی!

دوستت دارم از تمام وجودم ، با احساس پر از محبت و عشق!

دوستت دارم بیشتر از آنچه تصور می کنی!

دوستت دارم ، همچو رهایی پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها ،

همچو امواج دریا که آرام به کنار ساحل می آیند و آرام نیز به دریا
 
می روند، همچو غنچه ای که آرام آرام باز می شود و گل می شود ،
 
همچو اواخر زمستان که شکوفه های بهاری باز می شوند !

دوستت دارم همچو چشمه ای در دل کوه که آرام جاری می شود بر روی زمین و

تبدیل به آبشاری می شود که از دل کوه سرازیر می شود!

دوستت دارم همچو مهتابی که شبهای تیره و تار را با حضورش پر از روشنایی میکند!

دوستت دارم همچو باران ! بارانی که تن تشنه دنیا را جان میدهد و می شوید !

دوستت دارم چون چشمانت این حقیقت قلبم را باور دارد !

دوستت دارم ، چون تو آخرین امید زندگی منی ، و لیاقت این دوست داشتن را داری!

دوستت دارم تا حدی که قلبم و احساسم ظرفیت این ابراز
 
دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!

دوستت دارم ، چون با باوری عمیق در قلب من نشستی
 
و مرا هدف و امید زندگی خود قرار دادی!

دوستت دارم چون از زندگی ودنیا گذشته ای تا با من بمانی !

دوستت دارم چون نگذاشتی حتی یک قطره اشک از چشمانم سرازیر شود!

دوستت دارم چون که یاری ام میکنی تا از این سیلاب زندگی به راحتی عبور کنم و

خودم را در دشت آرزوهایم همراه با تو ببینم!

دوستت دارم فراتر از باور یک رویا و فراتر از باور یک حقیقت!

دوستت دارم ، چون با اطمینان و اعتماد کلید قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادی!

دوستت دارم چون که با احساس پر از صداقت قلم سردم را بر روی کاغذ زندگی

میکشم و این شعر و ترانه ها را برایت می سرایم!

مجنونم از مجنون عاقل تر ، و دیوانه ام از فرهاد عاشق تر!

نگاه به قلب کوچک و پر از درد من نکن که همین قلب

یک دنیا عشق و محبت در آن نهفته است!

نگاه به چشمهای آرام و خسته من نکن ، این چشم یک دنیا اشک در آن است!

نگاه به چهره پریشان من نکن ، این چهره عاشق چهره تو می باشد!

دوستت دارم چون که تو اولین و آخرین معشوق من می باشی!

دوستت دارم چون زمانی که دفتر عشق را می گشایی و میخوانی با خواندن نوشته

هایم اشک از چشمانت سرازیر می شود !

چهارشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1383 ساعت 01:39 ب.ظ

چگونه به سویت بیایم؟

چگونه به سویت بیایم؟


ای ستاره آسمان شب های تیره و تار من ، با این فاصله ای که بین من و تو میباشد

چگونه بوسیدن آن چهره درخشانت میسر است؟ ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی

من ، با این فاصله ای که بین من و تو میباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه

درخشانت میسر است؟ ای آسمان آبی من ، بین من و تو فاصله ای است ، پس

چگونه دستم را بر روی گونه نازنینت بکشم و تو را نوازش کنم؟ آری من ستاره می

شوم و به آسمان زندگی می آیم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم! آری ای مهتاب من

، پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بیایم و آن اشکهای پر از مهرت را از روی گونه

های درخشانت پاک کنم! و ای آسمان آبی ام ، خورشید می شوم تا در دل آبی و پر از

عشقت برای همیشه بنشینم ، شب را با آن وسعت آبی ات آشتی میدهم تا برای

همیشه آبی بمانی! دلم به درد آمده از این فاصله ، دلم به درد آمده از این انتظار و

دوری بین ما! ای ستاره درخشانم شبها با دیدن تو آرام می شوم ،و ای آسمان روزها

نیز که دل آبی ات را میبینم عاشق تر از همیشه می شوم! چگونه میتوانم دستانت را

در دست بگیرم وقتی بین ما اینهمه فاصله است؟ انتظار میکشم تا شاید خداوند

بالهایی را به من هدیه دهد که با این بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان

گرمت را دست بگیرم! کاش تو ای آسمان من ، دلت آبی ات ابری شود و از گونه هایت

اشک بریزد تا شاید قطره ای از اشکهایت بر گونه من بریزد تا احساس آرامش و

عاشقی کنم! کاش تو ای ستاره من ، فرشته ای بیاید و تو را در سبد بگذارد و آن سبد

پر از محبت و عشق را به من هدیه دهد ! و کاش ای خورشید من ، کاش غروب

عاشقی زودتر فرا رسد تا زمانی که در پشت کوه ها میروی و به زمین نزدیک می

شوی احساس نزدیکی با تو داشته باشم! ای خورشید من غروب ها را خیلی دوست

دارم چون تو بیشتر از همه لحظه ها به من نزدیکتری و میتوانم چهره ات را از نزدیک

ببینم! سپیده آسمان را نیز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بیرون می آیی

و سلامی عاشقانه به من میکنی! ای خورشید من ، از ظهر های تابستان نفرت دارم ،

چون تو در آن زمان در بلندترین نقطه آسمان میدرخشی! انتظار میکشم ، تا شاید پرنده

یا ستاره یا خورشید شوم ، و یا شاید هدیه ای به من برسد که تو را بیشتر از همیشه

در کنار خودم احساس کنم و ببینم! شاید در خواب ستاره یا خورشید و یا پرنده شوم ،

اینک که اینها همه یک رویا و یک احساس عاشقی است پس ای آسمان آبی ام، من

خودم را به آتش می کشم تا باد عاشقی آن دود غلیظ مرا که از سوختنم به سویت

بلند میشود به سوی تو بیاورد تا بتوانم تو را احساس کنم و برای مدتی آن دود که از

تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشیند و بعد نیز از این دنیا وداع بگویم!

آری من برای رسیدن به تو جان خواهم داد!

چهارشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1383 ساعت 01:24 ب.ظ

سرزمین عشاق

 سرزمین عشاق

ساز غم انگیز عشق در سرزمین عشاق در میان همه عاشقان می نوازد برای عاشقان
 
دل
گرفته ! مینوازد و اشک عاشقان را در می آورد
دل عاشقان همه گرفته در اینجا
 
و چشم بیشتر آنها بارانی شده
من نیز مثل همه عاشقان دلم گرفته بود و درد

دوری از یارم را داشتم میدیدم عاشقان در کنار هم نشسته اند و میخندند
 
و خوشحالند از اینکه در کنار یارشان هستند ، و وقتی آنها را

می دیدم خود به خود دلم میگرفت ، از اینکه یارم در

کنارم نیست ، یارم در آن سوی دنیاست و دلم
 
انتظار او را میکشد
میدانستم اینک یارم در آن سو به شبهای تیره و تار نگاه میکند و به
 
یاد من اشک میریزد و من
نیز در بیداری غم می سوزم و حال او را
از خورشید
 
آسمان جویا می شدم
میدیدم دستانی را که در دست هم است و دلم می گرفت
 
 دلم بهانه عشق را از من میگرفت
بهانه آن فرشته ام ، آن عزیزم!!!

با خود و در ذهن خویش و درد دل با یارم میگفتم
کجایی که

دلم هوای تو را کرده است ، کجایی که دستم آرزوی
 
گرفتن دستان تو را دارد در این
لحظه پر شور
کاش تو در کنارم بودی ،
 
تا جمع عاشقان پر شور و شوقتر می شد و همه عاشقان با دیدن ما
حسرت

اینچنین عشقی را می کشیدند
کاش تو در کنارم بودی تا با فریاد در میان آن

همه عاشقان در سرزمین عشاق با فریاد میگفتم
که خیلی دوستت دارم

عزیزم
کاش بودی تا در میان همه عاشقان بر لبان سرخت بوسه میزدم و تو

را در آغوش خود
میفشردم تا همه عاشقان ببینند ما چقدر عاشق همیم

دلم خیلی گرفته در این لحظه ای که دارم برایت این نامه را مینویسم ، در این
 
سرزمینی که تو نباشی دیگر برای من عشق مفهمومی ندارد ، و با تو این سرزمین
 
پوچ و بی هویت است بی تو این سرزمین ، دیگر یک سرزمین عشاق نیست
 
، یک کویر تشنه و سوزناک می باشد برایم بیا عزیزم ، زودتر بیا

عزیزم ، بیا تا با هم و حضورمان در سرزمین عشاق صفا
 
و حال و هوایی عاشقانه به اینجا ببخشیم! منتظرم . بیا

1 2 3 4 5 ... 7 >>