X
تبلیغات
رایتل

درد عشق امیر یوسف

غوغای عشق در دفتر عشق امیر یوسف

چهارشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:03 ب.ظ

نامه ای برای یک بی وفا

چند وقت پیش بود که در لا به لای متنهام این متن رو دیدم که قبلا نوشته بودم اما هنوز توی دفتر عشق نذاشتم. تصمیم گرفتم این متنو بذارم توی صفحه ای دیگر از دفتر عشقم تا شما عزیزان هم بخونید.


http://s1.picofile.com/paytakthonline/Pictures/DSC03373.jpg

به نام کلام دروغین عشق

چند وقتی بود که میخواستم برای تو
درد این فلبی را که شکستی و رفتی بنویسم
اما تا میخواستم بنویسم قطره های اشکم بر روی کاغذ میریخت
و نمی توانستم آنچه را که میخواهم بر روی صفحه کاغذ
خیس بنویسم.حالا دیگر یک قطره اشک نیز در چشمانم نمانده و
همان قلب شکسته ام تنها یادگار از عشقت به جا مانده
قلبی که یک عالمه درد دارد ، دردی که مدتهاست دامنگیرش شده است.
از آن لحظه ای که رفتی در غم عشقت سوختم و با لحظه های تنهایی ساختم.
نمی توانستم از او که مدتها همدل و همزبانم بود جدا شوم ،
اما تو رفتی و تنها یک قلب شکسته سهم من از این بازی عشق بود
یک بازی تلخ که ای کاش آغاز نمیکردم تا اینگونه در غم پایانش بنشینم
تو که میخواستی روزی رهایم کنی و چشمان بی گناهم را خیس کنی
چرا با من آغاز کردی!
مگر این قلب بی طاقت و معصوم چه گناهی کرده بود
گناهش این بود که عاشق شد و تو را بیشتر از هر کسی
از ته دل دوست داشت
اینک که برای تو از بی وفایی هایت مینویسم
انگار آسمان چشمانم دوباره ابری شده
و در قحطی اشک دوباره میخواهد ببارد.اما من مینویسم
مینویسم که یک قلب را شکستی ، و زندگی ام را تباه کردی.
کاش می دانستی چقدر دوستت داشتم ،
کاش می دانستی شب و روز به یادت بودم و از غم دوری ات با
چشمان خیس به خواب عاشقی می رفتم.
نمی دانی چه آرزوها و رویاهایی را با تو در دل داشتم
می خواستم عاشقترین باشم ،
برای تو بهترین باشم ، یکرنگ بمانم و یکدل نیز از عشقت بمیرم.
آن زمان که با تو بودم کسی نام مرا صدا نمیکردم ،
همه به من میگفتند ((دیوانه)).آری من دیوانه بودم ، یک دیوانه ساده دل.
دیوانه ای که اینک تنهای تنهاست و از غم جدایی ات روانی شده است.
این را بدان نه تو را نفرین کردم ، و نه آرزوی خوشبختی برایت کردم.
این روزها خیلی احساس تنهایی میکنم ،
راستش را بخواهی هنوز دوستت دارم اما
دیگر دلم نمیتوانم حتی یک لحظه نیز با تو باشم.
خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم اما نمی دانم چرا نمی توانم
دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ شده
و یاد آن لحظه ها قلب شکسته ام را میسوزاند.
و این بود سرنوشت من و تو! چه بگویم که هر چه بگویم دلم بیشتر می سوزد .
نیستی که ببینی اینجا زندگی ام بدون تو بی عطر و بوست ، بی رنگ و روست.
هر چه نوشتم درد این قلب دیوانه من بود
نمیخواستم بنویسم از تو ، اما قلبم نمیگذاشت.
بهانه میگرفت ، گریه می کرد ، میگفت بنویس تا بداند چه دردی دارم.
انگار دوباره کاغذم از قطره های اشکم خیس شده ،
دیگر قلمم برای روی کاغذ خیس نمی نویسد.
خواستم بنویسم که خیلی بی وفایی.
سه‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 01:31 ب.ظ

به خاطر تو بود

به خاطر تو بود ترک آن اتاق سوت و کور 

به خاطر تو بود که رفتند غم و غصه هایی که در دلم بود 

زندگی من ، سرد و بی روح بود ، دستانم مثل یخ ،مثل یخ بود 

به خاطر تو بود که شب نشین شدم 

هر شب خیره به آسمان پر ستاره شدم 

عادت کرده ام به شنیدن صدایت 

خاطره ی روز اول دیدار هنوز نرفته از یادم  

با یاد تو ، با لحظه ای اندیشیدن به چشمان ناز تو 

حال من در هوای آمدنت درگیر شد 

به خاطر تو بود از یاد بردن آن گذشته های دلگیر 

به خاطر تو قدم گذاشتم در یک راه نفسگیر 

دل به دریا زدم و بی خیال زندگی ، آمدم و رسیدم به تو 

با تو یکی شدم ، با تو ،با این دنیای عاشقی همنشین شدم 

همنشینی با تو آرزوهای مرا رویایی کرد 

شبهای مرا مهتابی کرد 

به خاطر تو بود که شبهایم نیز با خورشید آشتی کرد... 

به یاد تو ، همیشه و همه جا 

هنوز جز تو چیزی را نخواسته ام از خدا 

به خاطر تو بود که بی خبر شدم از دنیا 

چون تو دنیای من شدی ، از لحظه ای که آمدی تو فکر و ذکر من شدی 

من که جز تو به هیچ چیز فکر نمیکنم 

به خاطر تو بود که با مجنونی مثل من روبرو شدی 

به خاطر تو بود که خاطر تو را در قلبم حک کردم 

وقتی که آمدی همه کس را به خاطر تو ترک کردم!

یکشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:57 ب.ظ

حرف دل

تو هستی ، تو در قلب منی 

و همچنان قلبم می تپد 

تو مال منی ، همه ی هستی منی 

و همچنان بودنت به من امید میدهد 

روزهای پر از دلواپسی 

چرا نمیگذرد این لحظه های دلتنگی 

تو هستی ، تو مال منی 

و همچنان لحظه ها که میگذرد بیشتر به تو دل میبندم 

میترسم !  

کاری کن که آرام بگیرم ، محبتی کن تا از درد عشق نمیرم 

لحظه های عاشقی 

نه انگار نمیخواهد بگذرد روزهای انتظار 

باید همیشه همین باشم ، یک عاشق بی قرار 

انتظار و بی قراری نیز با تو شیرین است 

کار هر روز و هر شب من همین است 

باور کن ،عشق من ، عاشقانه ترین عشق روی زمین است 

فردای من با تو طلوع یک روز دلنشین است 

طلوع قلب بی غروب من، با تو 

این برایم رویا شده که روزی ببینم خودم را در آغوش تو 

نه انگار نمیخواهد بگذرد لحظه های دلتنگی 

آرام کن دلم را ، ای تو که در دلم نشستی 

تو که میدانی تمام وجودم هستی 

این شعر را برای تو نوشتم تا بخوانی و بدانی همه ی زندگی ام هستی 

نه قافیه دارد ، نه ردیف ، نه آهنگ دارد نه طنین 

اینها همه حرف دلم بود ، همین!

پنج‌شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 11:40 ق.ظ

لحظه های سرد

این شبها ، شبهای عاشقی 

خواب به چشمانم نمی آید ، همان کابوس همیشگی 

این شبها ، شبهای دلتنگی 

میدانم ، نمیدانی ، سخت است این راه زندگی 

تا چشمانم را بر روی میگذارم 

فکر تو نمیگذارد که آرام بخوابم 

تو چه کردی با من ، اینگونه نبودم هیچگاه 

چه آوردی بر سر من،ای خدا آزاد کن مرا از این شکنجه گاه 

نمیخواستم عاشق شوم ، عشق به سراغم آمد 

نمیخواستم با تو همسفر شوم ، عشق سر راهم آمد 

نمیخواستم به تو دل ببندم 

اینک اگر فکر تنهایی کنم مثل دیوانه ها به خودم میخندم 

چه بر سر این دل آوردی ، انگار در حال خودش نیست 

آهای بی وفا ، این دل را دیوانه کردی 

باید فکری به حالش کنی 

نه اینکه مثل روزهای اول آشنایی دوباره خامش کنی 

بیش از این مرا عذاب نده ، یک لحظه به این دل امان بده 

برای من که بی نفسم کجاست آن همنفس عشق 

برای من که عاشقم ، کجاست آن آرامش عشق 

کار از کار گذشته ، قلبم بدجور به تو دلبسته 

اشک ها ناتمام است 

این شبهایی که بی خوابی به چشمانم می آید بی پایان است 

انگار نمیخواهد بگذرد این روزها 

بدجور حالم خراب است در این لحظه ها

پنج‌شنبه 11 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 11:36 ق.ظ

عشق مال قصه هاست

وقتی گریه کردیم همه گفتند بچه ای وقتی خندیدیم گفتند دیوونه ای

جدی بودیم گفتند مغروری

شوخی کردیم گفتند سنگین باش

سنگین بودیم گفتند افسرده ای

حرف زدیم گفتند پر حرفی

ساکت شدیم گفتند عاشقی

حالا که میگیم عاشقیم . همه میگن اشتباست عشق مال قصه هاست

شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 04:00 ب.ظ

یکی بود یکی نبود!

وقتی عاشقم بود دوسش نداشتم وقتی عاشقش شدم دیگه دوستم نداشت الان فهمیدم چرا اول هر قصه ای می گن یکی بود یکی نبود...

1 2 >>