X
تبلیغات
رایتل

درد عشق امیر یوسف

غوغای عشق در دفتر عشق امیر یوسف

چهارشنبه 28 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 12:57 ق.ظ

به دلم مانده...

به دلم مانده که یک بار از سوی تو محبت ببینم
برایم آرزو شده که یک  کلام عاشقانه، از سوی تو بشنوم
به تو دلبستم ، من عاشقی دلشکسته هستم
تا چشمانم را باز میکنم تو را یاد میکنم
تا میخواهم چشمانم را بر روی هم بگذار
یاد تو نمیگذارد که آرام بخوابم
اگر هم شبی با آرامش میخوابم خواب تو را میبینم
حتی دیدن تو در خواب نیز مرا عاشقتر میکند
نمیدانم این دل دیوانه ام چگونه
این لحظه های نفسگیر عاشقی را سر میکند
به دلم مانده حالی از دلم ، احوالی از چشمانم بپرسی
به خدا اینجا یک دل است که بدجور عاشق تو است
نگاهی به این طرف هم بینداز یک نفر است که بدجور به هوای
دیدن چشمهایت از آن دور دستها به انتظار نشسته است
اینگونه مرا نبین، دلم تنهای تنهاست ، فکر نکن مثل تو نیستم
بیشتر از آنچه که فکر میکنی در حسرت یک لحظه محبت هستم
به دلم مانده وقتی به چشمانت خیره میشوم
عشق را از اعماق چشمانت ببینم
به دلم مانده وقتی صدایت را میشنوم
عشق و علاقه را از اعماق صدایت حس کنم
لحظه ای ، تنها لحظه ای به خودم بگویم که تنها نیستم و یکی را دارم ...
یکی را دارم که به یاد من است ، مثل من در انتظار دیدن من است
مثل من آرزوی شنیدن صدای مرا دارد
مثل من دلتنگ میشود ، مثل من مرا یاد میکند، مثل من وقتی دلش میگرد
دوست دارد با تو درد دل کند ، مثل من ...
راستش را بخواهی هر زمان که دلم میگیرد
تو نیستی تا با تو درد دل کنم و آرام شوم
به دلم مانده یک بار هم حرفهای مرا بشنوی ، عشق مرا باور کنی 
و مرا در آغوش خودت بگیری
به دلم مانده بر سر یکی از قول و قرارهایی که دادی بمانی
در لحظه های سخت مرا تنها نگذاری...
به دلم مانده بود تا بگویم آنچه دلم مدتها در حسرت گفتنش بود...

شنبه 17 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 08:27 ب.ظ

قلب عاشقم فدای تو

مال منی، نفسهای منی، عشق منی تو
زندگی با تو آرام آرام است، آرامش لحظه های منی تو
چقدر این دنیا زیباست ، زیبایی دنیای منی تو
میدرخشد خورشید در قلب آسمان آبی ، نورانی ترین صحنه ی زندگی منی تو
عشق کلامیست جاودانه ، معنای واقعی عشقی تو
این راه بی پایان است ، اول راه من و توییم و آخر راه از عشق هم مردن
میشنوم صدای عشق را از لا به لای نوازش های پر مهر تو
میشنوی صدای محبتم را از سوی بوسه های پر از عشق من
چشمهایم اسیر شده به چشمهایت
قلبم گرفتار شده در گرمای آغوش مهربانت
دلبستن من یک سو، دوست داشتن تو سویی دیگر
عاشق شدنت یک سو ، مجنون شدنم سویی دیگر
من و تو با هم ، دنیایی دیگر ، رویاهای ما
عاشقانه ترین رویاییست در دنیای ما که هیچگاه نمیمیرد
به حال و هوای تو آمدم در دنیای عاشقی، در همان هوا
حس کردم در حال خودم نیستم ، در برابر تو مات و مبهوت ایستاده ام
انگار مست مست بودم ، مست شراب چشمهای تو
این آخرین لحظه ای نبود که از حال رفتم در حال و هوای دیدن چهره ی ماه تو
باز هم از حال رفتم ، من که اسیر تو بوده ام از آغاز
باز هم در همان گرفتاری و اسارت ، اسیرت شدم
دیوانه تر از آن مجنون قصه ها شدم
مال منی ، نفسهای منی ، زندگی منی تو
قلب بی ارزشم را با احترام فدا میکنم در راه عشق تو

(باز هم جا داره از مهدی  لقمانی دوست عزیزم تشکر کنم )

جمعه 16 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 10:13 ب.ظ

پاییز طلایی من

یک لحظه خودم را در کوچه ای پاییز زده دیدم

یک عمر عاشق پاییز شدم
فصل طلایی من ، زیباترین فصل سال در برابر چشمهای من
در این کوچه باغ پاییزی ،اگر بی احساس هم باشی
این فصل رویایی تو را به اوج احساس خواهد برد
حالا من هستم و قلب پر احساسم و یک دنیا برگهای طلایی
از آسمان می بارد برگ ، بر روی زمین ریخته یک دریای برگ
دنیا میدرخشد در پادشاه فصلهای سال
آسمان طلایی است ، وای که غروب پاییز چه رویای زیباییست
خورشید میدرخشد در لا به لای برگهای طلایی و میدرخشند 
درختان مثل جواهری در قلب پاییزی دنیا
دلم میخواهد غرق شوم در دریای برگهایی که بر روی زمین ریخته
در زیر این دریا ، به خواب میروم مثل یک رویا
خواب پاییزی من ،صدای خش خش برگها، چه عاشقانه است
درد دل برگهای خشکیده با هم
دلم میخواهد این کوچه باغ پاییز زده که در آن قدم گذاشته ام بی پایان باشد
آنگاه که قرار است به پایان آن برسم از دنیا وداع گفته باشم ، تا تنها پاییز را ببینم
دیگر نمیخواهم رهگذری را ببینم که بر روی برگها پا میگذارد و قدر پاییز را نمیداند
ببین که پاییز چه فصل زیباییست
کشیدن تصویر پاییز حتی در توان یک نقاش ماهر هم نیست


با تشکر از دوست عزیزم مهدی لقمانی در دفتر عشق

شنبه 3 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 11:30 ق.ظ

عاشق

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی