X
تبلیغات
رایتل

درد عشق امیر یوسف

غوغای عشق در دفتر عشق امیر یوسف

چهارشنبه 15 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 03:26 ب.ظ

عشق ناب

نمی‌رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
صدایی از صدای عشق خوشتر نیست
حافظ گفت : اگر چه بر صدایش رخم ها زد تیغ تاتاری
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است
تا این عزل شبیه عزل های من شود
چیزی شبیه عطر حضور شما کم است
گاهی تو را کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است
خون هر آن غزل که نگفتم که پای توست
آیا هنوز آمدنت را بهار کم است ؟
دلت می آید  آیا  از زبانی این همه شیرین
تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را
که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
چه می پرسی ضمیر شعرهایم کیست؟من ؟ آن ؟
مبادا لحظه ای حتی مرا این گونه پنداری
تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به شرطی که مرا در آرزوی خویش مگذاری
چه زیبا می شود دنیا برای من ! اگر روزی
تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری
چه فرقی می کند فریاد یا پژواک  جان من!
چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

دوشنبه 13 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 09:54 ق.ظ

ارث بابامه 2

خب ..آره که خیابونا و بارونا و میدونا و آسمونا ارث بابامه
واسه همینه که از بوق سگ تا دین روز
این کله پوکو میگیرم بالا
و از بی سیگاری میزنم زیر آواز
و اینقدر میخونم
تا این گلوی وا مونده وا بمونه....
تا که شب بشه و بچپم تو یه چار دیواری حلبی
که عمو بارون رو طاقش
عشق سیاه خیالی منو ضرب گرفته
شام که نیس
خب زحمت خوردنشم ندارم
در عوض
چشم من و پوتینای مچاله و پیریه که
رفیق پرسه های بابام بودن
بعدشم واسه اینکه قلبم نترکه
چشمارو میبندم و کله رو ول میکنم رو بالشی که پر از گریه های ننمه
گریه که دیگه عار نیست
خواب که دیگه کار نیست
تا مجبور بشی از کله سحر
یا مفت بگی و یا مفت بشنفی و
آخر سر اینقدر سر بسرت بذارن که
سر بذاری به خیابونا
هی هی
دل بده تا پته دلمو واست رو کنم
میدونی؟
همیشه این دلم به اون دلم میگه
دکی
تو این دنیای هیشکی به هیشکی
این یکی دستت باید اون یکی دستتوبگیره
ورنه خلاصی
خلاص!
اگه این نبود ...حالیت میکردم که
کوهها رو چه طوری جابجا میکنن
استکانها رو چه جوری می سازن
سرد و گرم و تلخ و شیرینش نوش جان
من یاد گرفتم
چه جوری شبا
از رویاهام یک خدا بسازم و...
دعاش کنم که
عظمتتو جلال
امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت
بعدش هم چشما مو میبندم و دلو میسپرم
به صدای فلوت یدی کوره
که هفتاد سال تمومه عاشق یه دخترچارده ساله بوره
منم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره
تو ته تهای خواب یه صدای آشنایی چه خوش میخونه
بشنو.....
هی لیلی سیاه
اینقدر برام عشوه نیا
تو کوچه...
تو گذر...
تو سر تا سر این شهر
هرجا بری همراتم
سگ وسوتک میدونه
کشته عشوه هاتم
وهم
کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانه ام؟
...معنای این همه سکوت چیست؟
من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!....
کاش هرگزآن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!!
کاش!

دوشنبه 13 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 09:36 ق.ظ

جایگاه تو

اگر بدانی جایگاهت کجاست ، مرا باور میکنی
اگر بدانی چقدر دوستت دارم ، درد مرا درمان میکنی
تو عزیزی برایم ، تو بی نظیری برایم
حرف دلم به تو همین است
قلبت می ماند تا آخرین نفس برایم
اگر بدانی چقدر عاشقت هستم به این عشق شک میکنی
شاید باور نکنی تا این حد دیوانه وار عاشقت هستم
اما باور کن ، چشمهایت را باز کن و حال و روز مرا ببین
این بی قرار ها و لحظه شماری های مرا ببین
درون غوغای عشق گم شده ام
گمشده ای هستم کهتنها  تو را میبینم
و تنها تو میتوانی مرا پیدا کنی
نه ادعای عاشقی دارم و نه شعار میدهم
ردپای مرا ببین که به کجا میروم!
میروم همان جایی که تو خواهی آمد
مینشینم به انتظارت تا تو بیایی
شاخه گلی را تقدیم به تو میکنم
تو را می بوسم و نوازش میکنم
تا تصویر عشق زیباتر شود
تا هوای با هم بودن عاشقانه تر شود
ما هر دو میدانیم مثل همه بی وفا نیستیم
ما هر دو میدانیم اهل خیانت و بی وفایی نیستیم
ما هر دو میدانیم آمده ایم که به عشق هم زندگی کنیم و با هم بمیریم
شاید این جمله شبیه قصه ها باشد
شاید این حرفها تنها شعر و شعار باشد
اما آنچه با ارزش است همان است که در دل من و تو است
همیشه در کنارت میمانم
با من هم کنار نیایی باز هم عاشقت میمانم
میدانم تو نیز همیشه با من میمانیتو جایگاه واقعی خودت را میدانی
گرچه جایگاهت بالاتر از قلب من است
اما قلبم تا ابد مال تو است ، بمان و مرا یاری کن
دلم را از  هر چه غم در این دنیاست خالی کن
اگر بدانی جایگاهت کجاست
به آن اندازه که برایت میمیرم ، عاشقم میمانی 

چهارشنبه 1 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 04:25 ب.ظ

ومن فقط امیر یوسفم

این منم..مردی با رویاهای بی حصار..معتقدم مرزها خطوطی هستند که فقط به درد جغرافیا می خورند! ذهنم اسب رام نشده ای در دشت را می ماند..سرکش و رام نشدنی..هیچ کس،تاکید می کنم هیچ کس نمی تواند راه بر این اسب سرکش سدکند.برایم بن بست وجود ندارد.گاه صدای سکوتم کر می کند گوش فلک را..با سکوتم احساس قدرت می کنم!..شب هایم دیر صبح می شوند..خیلی دیر..من خدا را دارم..اوهست...من هستم...او می خواهد... من می مانم...می خواهم... پس می توانم...خدایم را دوست دارم..او چون نور در قلبم جاریست..این را خودش به گوشم رسانده! برای پرستش او به قلبم بازمی گردم..که همیشه خانه ی اوست.نه هیچ مکعب و مثلث و استوانه ای دیگر!..افکارم را دوست دارم..آنها "تمام" بودنم هستند..آنهای خدای من هستند..ومن، فقط امیر یوسفم..اغلب پررنگ و گاهی بیرنگ..که گاه بازی های روزگار رنگ از روزهایم برده..باکی نیست! آدمی موجود عجیبیست..به هرشرایطی عادت می کند! بی تفاوتم..نبودم..شدم..برای کسی که دچارش می شود، بی تفاوتی را می گویم،..سوال هرچه باشد..جواب یک چیز است.."مهم نیست"..وچه درد بزرگی ست اگر دیگر چیزی مهم نباشد!..صبر کن...انگار کمی غبار اغراق به توصیفاتم نشسته!...گاهی مهم است!..گاهی مهم تر از مهم است!!...اما.."گاهی" هیچ دردی را دوا نمی کند..تعجب نکن دوست من..اگر بی مرز می نویسم..اگر بر روی آب می دوم...اگر بی درنگ با باد می خوانم...اگر با عدم بیگانه ام..تعجب نکن..آخر می دانی؟..من دیوانه ام!...