X
تبلیغات
رایتل

درد عشق امیر یوسف

غوغای عشق در دفتر عشق امیر یوسف

شنبه 26 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 03:25 ب.ظ

بدجور عاشقتم

تو آنقدر مهربانی که مهربانتر از تو ندیده ام 

طعم شیرین عشق را تنها با تو چشیده ام 

از آن لحظه که تو آمدی تنها این را از قلبم شنیده ام  

دوستت دارم 

نقاشی خودم را در کنار تو بر روی دیوار اتاقم کشیده ام 

همه می گویند تو دیوانه ای  

نمیدانند برای داشتن تو چه سختی ها کشیده ام 

تو باور کن که من برای داشتن عشق پاکی   

مثل تو لحظه ها را با خدای خویش بوده ام ، 

تا تو را به من بدهد که اینگونه عاشقت شوم ،   

اینگونه اسیر آن دل مهربانت شوم 

و آنقدر خوبی ، که بهتر از تو ندیده ام ، ای باوفا ، وفادارتر از تو ندیده ام 

ای سرچشمه ی روشنی ها ، دستم را بگیر تا حس کنم که تو را دارم 

تا باور کنم که عشقی ماندگار مثل تو را دارم 

من که جز تو کسی را ندارم ، قلبم ، احساسم ،   

وجودم مال تو است ، این حرف آخر من است ، 
همیشه با تو بودن را میخواهم . 

نه! یک لحظه نیز فکر نمیکنم که تو نیستی ،   

من تنها هستم و تو در کنارم نیستی ،   

نه ! نمیخواهم حتی یک لحظه نیز ، به آن لحظه ی تلخ بیاندیشم. 

ببین که قلبم از آن روز که تو آمدی ، چه حالی دارد ،   

تو که در قلب منی ببین چه هوایی دارد ،  

به چشمانم نگاه کن و ببین چه دنیایی دارد ،   

بیا در آغوشم و حس کن که وجودم چه التهابی دارد 

قلبم چه تپشی دارد ، وای که خودم نیز نمیدانم چه حالی دارم 

میدانم تو نیز حال مرا داری ،   

اما هنوز هم باور نداری که چه جایگاهی در قلبم داری
تو که در قلب منی ، میفهمی که چرا اینگونه قلبم میتپد 

چون بدجور عاشقتم...

چهارشنبه 23 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 12:39 ب.ظ

تو را که دارم...

تو را که دارم دنیا مال من است

دیگر آرزویی ندارم ، همان یک آرزوی من ، همیشه با تو بودن است

صدای تپشهای قلبم

هنوز باور ندارم که عاشقم

هنوز باور ندارم که بدون تو هیچم

اگر تو نباشی ...

آری عزیزم ... میمیرم

تو را که دارم ، عشق را با تمام وجود حس میکنم

لطافت عشق را لمس میکنم ، 

برای چند لحظه نفس را در سینه حبس میکنم

و یک نفس فریاد میزنم عشق من دوستت دارم

نمیدانم باور کرده ای که تنها تو را دارم

باز هم میگویم عزیزم ، تو آنقدر خوبی که من لیاقت تو را ندارم

درهای قلبم را بر روی همه بسته ام

هنوز در شور و شوق این عشق به حقیقت پیوسته ام

وقتی که فکر میکنم که با توام

نه معنی تنهایی را میدانم و نه حس میکنم که خسته ام

اینک که دارم برایت از احساسم نسبت به تو مینویسم

میدانم لحظه ای که آن را برایت میخوانم تو با شنیدن این احساس اشک میریزی

پس همین حالا خواهش قلبم را بپذیر و اشک نریز ،

اینها همه حرف دلم بود عزیز

من که گفتم اشک نریز ، پس چرا اینک چشمهایت شده خیس؟

قطره های اشکت بر روی قلبم ریخته

قلبم با تمام وجود طعم شیرین عشق را با تو چشیده

نمیدانی چقدر خاطر تو برایم عزیزه

تا به حال یار وفاداری را مانند تو ندیده

تو را که دارم دنیا مال من است،

دیگر آرزویی ندارم چون همان یک آرزویم که تو بودی به حقیقت پیوسته است!

چهارشنبه 23 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 12:37 ب.ظ

ما ، مثل عشق

مثل من تنها بودی

مثل من همسفر غمها بودی

مثل من در انتظار یاری با وفا بودی

در آرزوی داشتن عشقی بی ریا بودی

حالا دیگر من تنها نیستم و تو همان یار باوفای منی

تو نیز دیگر تنها نیستی و تمام هستی منی

حالا دیگر من عاشق زندگی ام چون تو زندگی منی

حالا تو نیز مثل من عاشق طلوع فردایی

شب را با آرامش میخوابی چون مثل من عاشق فردایی

عاشق فردا هستم چون تو را دارم ، به انتظار غروب نشسته ام

چون یاد تو را در دل دارم

غروب، همیشه یادی از تو است ، طلوع، آغاز یک روز عاشقانه ی من است

اگر زنده ام به خاطر تو است ، نفس کشیدنم، به عشق بودن تو است!

میدانم تو نیز مثل من عاشق نفس کشیدنی

در لحظه های دلتنگی ، عاشق اشک ریختنی

مثل تو ، همصدا با عشق هستم

تو که میدانی من تنها، عاشق تو هستم

چون روزی مثل تو بوده ام ، روزی در آرزوی داشتن تو بوده ام

حالا تو را دارم ، انگار که دنیا را دارم

میدانم تو نیز مثل من روزی آرزوی داشتن دنیا را داشتی

حالا تو زندگی منی و من دنیای تو

تمام احساسات عاشقانه ی من تقدیم به تو

مثل من تنها بودی ، مثل من در پی یک یار با وفا بودی

مثل تو تنها بودم ، حالا تو را دارم ، من که دیگر هیچ آرزویی ندارم

حالا تو نیز مثل منی ، اینطور نیست؟

چهارشنبه 23 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 12:36 ب.ظ

دیوانه ی عشقت

نفس میدهی به من ای هم نفسم

با آن احساس زیبایت جان میدهی به من ، عشق من

چه روزهای آرامی دارم با تو ، چه زیبا میشود این زندگی با تو

کاش زودتر تو را میدیدم ، کاش زودتر با قلب مهربانت آشنا میشدم

تو چه کردی با دلم ، دلم بدجور عاشقت شده

تو چه هستی عشق من ، مرا دیوانه ی خودت کردی

از چشمانت بنویسم یا از قلب مهربانت

از احساست بنویسم یا از صدای دلنشینت

نه دیگر، من کم آورده ام ، تو بگو از آن حرفهای عاشقانه ات

چرا به من خیره شده ای ، چرا سکوت کرده ای و حرفی نمیزنی

مگر تا به حال کسی مثل من دیوانه ات نشده

مگر تا به حال کسی اینگونه عاشقت نشده

به تو حق میدهم ، حال خودم را که میبینم ، 

باور نمیکنم که اینگونه اسیرم

جرعه ای از آب چشمه ی زلال دلت را نوشیدم

همانجا ، در کنار همان چشمه ی زلال غرق شدم 

در احساسات یک عشق ماندگار

اینگونه مرا نگاه نکن ، فکر کرده ای که از نگاهت خسته میشوم ، 

نه عزیزم بیشتر از اینکه هستم عاشقت میشوم

پس آنقدر نگاهم کن ، تا دیوانه شوم ،

باز هم نگاهم کن تا از حال بروم و فدای عشقت شوم...

چهارشنبه 9 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 02:44 ب.ظ

نمیتوانم فراموشت کنم

تو که میخواستی امروز بروی

پس چرا دیروز با من عهد بستی

تو که میخواستی امروز مرا تنها بگذاری

پس چرا دیروز مرا عاشق خودت کردی

به یادت است حرفهای روز اول آشنایی را

به یادت است قول و قرارهای آن روز بارانی را

به یادت است فریاد دوستت دارم را

به یادت است از اول کوچه دویدن، به شوق در آغوش کشیدن من را

میگفتی میخواهم دنیا نباشد اما مرا داشته باشی

یک لحظه نیز نیامده که بدون من نفس کشیده باشی

حالا من هستم و نگاهی خسته ، 

به چه کسی بگویم دردهای این دل شکسته

من که مانده ام در پشت درهای بسته  ، تو کجایی ، 

دلت با دلی دیگر در کنار ساحل عشق نشسته

روزهای تکراری ، گذشت آن لحظه های بیقراری

گذشت آن شبهای پر از گریه و زاری

کمی دلم آرامتر شده

فراموشت نکرده ام ، مدتی قلبم از غمها رها شده

شب های تیره و تار من

مدتی بیش نیست که میگذرد از آن روز پر از غم

به یاد می آورم حرفهایت را

باز هم گذشته ها میسوزاند این دل تنهایم را

از آن روز تا به امروز تنهای تنها مانده ام

دل به هیچکس ندادم و هنوز با غصه ها مانده ام

نمیتوانم فراموشت کنم ، محال است روزی بیاید که یادت نکنم

یا با دیدن عکسهایت گریه نکنم

نمیتوانم فراموشت کنم.... نمیتوانم فراموشت کنم

چهارشنبه 2 تیر‌ماه سال 1389 ساعت 05:31 ب.ظ

راز خوشبختی

                 

بگذار از اینکه با توام آرام باشم

جدا از غم و غصه های روزگار باشم

سرپناهی باش برای عشقم

مرحمی باش برای دردم

بگذار از اینکه با توام صبور باشم

در خزان سرد زندگی در انتظارت باشم

تو از دور دستها بیایی و من نظاره گرت باشم

طلوعی باش در شبهای تارم ،تا این دلتنگی و انتظار غروب کند

عزیزم بگذار از اینکه عاشق تو ام لحظه های خوشی را با تو داشته باشم

نه قلبی شکسته به جا بماند و نه اشکی از چشمی سرازیر شود

بگذار قلبی داشته باشم عاشقترین ، عشق ما بهترین عشق روی زمین

من دلخوشم به همین

بگذار از اینکه با توام آرام باشم ، جدا از دردهای این دنیا باشم

وفادار باش به من تا وفادار بمانم به عشق

راز خوشبختی در قلب ماست ای همسفر عشق