X
تبلیغات
رایتل

درد عشق امیر یوسف

غوغای عشق در دفتر عشق امیر یوسف

پنج‌شنبه 7 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 05:11 ق.ظ

یکی را دوست میدارم

یکی را دوست میدارم

آری ، یکی را دوست میدارم ، آن را احساس کردم در قلبم …

او همان ستاره درخشان آسمان شبهای دلتنگی و تیره و تار من است…

او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است…

یکی را دوست میدارم …آری ، او همان مهتاب روشن بخش شبهای من است …

قلبم او را دوست میدارد و من  هم تسلیم احساست پاک قلبم میباشم…

یکی را دوست میدارم ، همان فرشته ای که در نیمه شب عشق به خوابم آمد و مرا با

خود به دشت دوستی ها  برد…او همان فرشته ای است که با بالین سفیدش
 
مرا به اوج آسمان آبی برد و مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد…

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که هر شب برایم قصه لیلی و مجنون در گوشم

زمزمه میکرد و مرا به خواب عاشقی می برد …

یکی را دوست میدارم ، همان کسی که مرا آرام کرد و معنی دوستی را به من

آموخت…اینک که من با او هستم معنی واقعی دوست داشتن را فهمیدم …

او مثل ابر بهار زود گذر نیست ، او برایم مانند یک آسمان است که همیشه بالای سرم

می باشد…آسمانی که زمانی ابری می شود چشمهای من هم از دلگیری او بارانی می شود…

آری ، تو برایم مانند همان آسمانی…یکی را دوست میدارم ،
 
او دیگر یکی نیست او برایم یک دنیا عشق است…پس بمان ای کسی که تو را دوست میدارم ،

بمان و تسلیم  احساسات  پاک من باش…می خواهم با تو تا آخرین نفس بمانم....

می مانم تا زمانی که خون عشق در رگهای من جاری است .....

ای خورشید آسمان روزهای من ، ای مهتاب روشن بخش شبهای من ، ای ستاره

درخشان آسمان تیره و تار من ، ای آسمان زندگی من  و در پایان ای همدم زندگی من

،با من باش چون که تو را دوست میدارم ، آری ، تو را دوست میدارم… فقط تو را…!

پنج‌شنبه 7 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 05:09 ق.ظ

افسانه ی نا تمام

من افسانه هستم به من گوش کن
دمی یاد خود را فراموش کن ...
من افسانه ای از تبار شبم ...
طنین صدایی چو رویای آب ...
من الهام بخش سکوت نسیم
تمنای چشمی در آغوش خواب
من افسانه ای از حضور توام
در آتش سرای هجوم نیاز
مقدس ترین واژه ی بی دلی
مصلای نوری به وقت نماز
من افسانه ای از مصادیق صبح
همای سعادت به بام جهان
چونان مهر ، مهر آفرین ، سر فراز
نوید طلوعم ... به وقت نهان
من افسانه ای از کتاب وصال
چو سیمرغ عطار ، بر قاف نور
بسان ترنجی به فرش هنر
چو آتش ، نشانی به سینای طور
من افسانه ای هم نفس با خیال
نفس تا نفس سینه تا سین سِرّ
هجوم سپاهی به دیوی سیاه
نفوذ تباهی به دنیای بِرّ
من افسانه ای نا تمام از غمم
تمام وجودم پر از عشق یار
غم و عشق همزاد و یار همند
گره خورده بند دلم با نگار
پنج‌شنبه 7 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 05:08 ق.ظ

همیشه عاشق توآخرین عاشق

هنوز رویاهایم ادامه دارد. نمی دانم...نمی دانم چرا وقتی همه آرزوهایم را

دانستی...رفتی؟!جرم من آخر چه بوده ای خدا؟ مدام تکرار یک اشتباه. من همه

آرزوهایم سبز بود. چرا همه رویاهای خوب همه اش تباه است؟ گذشته ....وقتی به

گذشته فکر می کنم...فقط افسوس می خورم.نمی دانم آخر، این رویاهای قشنگ و

این خوشبینی چرا اینقدر بی سرانجام شد.و همه چیز حتی خدایم به یک باره نابود

شد.دلم برای همه چیز تنگ است برای همه چیز...چقدر دلم برای آن دانه های تسبیح
 
که معجزه می کرد تنگ است. و برای آن اتاق کوچکم که پناه بی پناهی های من بود

تنگ است.چقدر زود گذشتن آن روزها....چقدر زود گذشت...؟!دلم می خواهد پاک پاک

باشم.مثل آینه ها مثل همان چشمهایی که در رویا دیدم آه چشمهایم چشمهایم..

حریف چشمهایش نشد آه ای "او"ی صادقم با من وداع کردی که با او باشی با اینکه

رفته ای و رویا هایت را از من دریغ کرده ای اما...می دانی هنوز دوستت دارم هنوز

دوستت دارم و بی تاب تو می مانم.ای عشق من ای تنها ترین ای آخرین نفس به

حرمت صداقت تو می نویسم.می دانم اینک در سرزمین او هستی من حرفی نمی

گویم . همه مهربانیت برای او...همه نامهربنیت برای من....جوانیت برای او...خستگیت
 
برای من..خنده هایت برای او..عصبانییتت برای من..همه عشقت برای او ..همه نفرتت
 
برای من....آرزو هایت برای او..درد هایت و همه غصه هایت برای من..تنهاییت برای

خدا..همه اشکهایت برای او... ولی یاد ...یاد چشمهایت برای من...دیوانه شده

ام.....؟؟؟؟چه دیوانگی شیرینیوقتی تو را دیدم گفتم تا ابدییت عاشقش می مانم.سالها
 
انتظارت را کشیدم.سالها دلتنگ تو بودم سالهابه شوق تو اشک ریختمدریغا دریغا آن

سالها که من بیقرار تو بودم تو داشتی عاشق می شدی.آه خدایم..............باشد با او

باش..عطش تو در دلم ماندآه چه حسرت سخت و بی سرنجامی.چقد امشب خوب

است و چقدر سحر برایم دست یافتنی تر.آخر امشب چله نشین عشق بر باد رفته ام
 
شده ام.دلم تنگ است تنگ تنگ باز بی پناه بی پناه شدهام..فردا بی کمان من برای

کس دیگری خواهم بود برای کسی که عاشقم خواهد بود.اما قبل رفتن

چشمهایهوقلبم.ودستانم برای توست .همه اش برای تو.من عروس شدهام. عروس

شهر رویاهای بی سرانجام وعروس رویاهای تو.نمی خواهم نمی خواهم

برگردی...همه امید من این است با محبوبه شبهایت ببینم .با کسی که هم صدای تنها

یهایت شد.وهم صدای من کسی است که در میان رویاهایم زنده است و مرا دوست

دارد آری دوستم دارد..من ناچارم ناچارم که بمهنم من محکوم به ماندن شده ام/صبر

می کنم احساس می کنم خدا همین روزها دستم را می گیرد.می شنوی صدایم می

کند می خواهد برای همه چیز خط پایان بکشد.می دانم هیچکس انگار لایق نماند تا

این عشق جاودان باشد.برو هر جا که می روی همه نامهربانیت سهم

من..............همیشه عاشق توآخرین عاشق............

پنج‌شنبه 7 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 05:05 ق.ظ

دلتنگ باران

دلتنگ باران

دلم برای باران تنگ شده است ، دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است

دلم تنگ است برای پرسه در زیر باران ، بارانی که به من آموخت رسم زندگی را....

دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان ، برای ابرهای سیاه سرگردان ، برای

زمستان......در آن روزها بارانی بود برای قدم زدن در زیر آن و خالی کردن دل های پر از غم!

مدتی است که دیگر نه بارانی است و نه ابری ، این روزها تنها یک قلب است که پر از

درد دل است!نمی داند درد دلش را به چه کسی بگوید؟
 
پس ای باران ببار که درد دلم را به تو بگویم....

بگذار من نیز مانند تو و همراه با تو ببارم... ببارم تا خالی شوم ،

از غصه ها از دلتنگی ها رها شوم....اگر دستی نیست برای آنکه اشکهایم را از گونه هایم
 
پاک کند ای باران تو میتوانی با قطره هایت اشکهایی که از گونه هایم
 
سرازیر شده است را پاک کنی....

اگر کسی نیست که در کنار من قدم بزند و با من درد دل کن ، ای باران تو بیا بر من ببار

تا خیس خیس شوم ، خیس تر از پرنده ای تنها که
 
بر روی بام خانه دلتنگی ها نشسته است و خسته است......

اگر بغض گلویم را گرفته است تنها یک آرزو برای خالی شدن خودم دارم ،

آرزوی غروب و باران را دارم.....کاش غروبی بیاید همراه با باران برای
 
خالی شدنم و ای کاش و کاش و کاش یارم نیز در کنار آن دو باشد.......

اما افسوس که او مثل یک پرستوی تنها سفر کرده است ، مرا تنها گذاشته است ،

چشمهای مرا بارانی کرده است ، و دل مرا غمگین کرده است......

باران بیا  تا با هم خالی شویم ، تو از این بغضی که در آسمان فرا گرفته است خالی

شو  و من نیز  از این سرنوشت و  دوری خالی می شوم......

پنج‌شنبه 7 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 05:02 ق.ظ

به یاد من باش

به یاد من باش


به یاد من باش ای بهترینم....

در غم هایم ، در غصه هایم ، در شادی ها و در خنده هایم به یاد تو خواهم بود

عزیزم....
ر غروب دلتنگی ها ، در زیر باران ،
 
لحظه طلوع سحرگاه به یاد تو خواهم بود عزیزم...

در کنار دریا ، لحظه شکفتن گلها ،
 
در هر جای دنیا که باشم به یاد تو خواهم بود عزیزم....

در لحظه دیدار با بهار ، لحظه بوییدن عطر گلها ، لحظه سفر کردن به آن سوی ابرها به

یاد تو خواهم بود عزیزم....

لحظه خوشبختی ام ، لحظه تنهاییم ،  در لحظه پرواز پرستوهای عاشق به یاد تو

خواهم بود عزیزم....

تو نیز به یاد من باش ای بهترینم..... هر جا که هستی نام مرا در زیر لبانت پیش خود

زمزمه کن و یاد و خاطره مرا در قلبت نگه دار عزیزم....

در لحظه شادی هایت چشمانت را بر روی هم بگذار و

پیش خود احساس کن که من در کنار تو هستم....

در لحظه غم هایت سرت را بر روی پاهایت بگذار و احساس کن که سرت را بر روی

شانه های من گذاشته ای عزیزم.....

اگر در کنار ساحل دریا رفتی احساس کن من نیز در کنار تو هستم..

اگر زیر باران قدم زدی احساس کن دست من در دستانت هست و با هم در زیر باران

قدم میزنیم .....
اگر روزی خوشبخت شدی به یاد من نیز باش ، و بدان که تنها آرزوی
 
من خوشبختی تو بوده است نازنینم...

اگر روزی غم و غصه و تنهایی به سراغت آمد بدان که من نیز مانند تو در این سرزمین

تنهایی ها غم و غصه  دارم......

خوشبخت باش تا من نیز خوشبخت باشم ، شاد باش تا من نیز با لبخند و شادی زندگی

کنم ، امیدوار باش تا من نیز امیدوار باشم و به یاد من باش تا من نیز احساس کنم

عاشقم  و خوشبخترین مرد روی زمین می باشم....

پنج‌شنبه 7 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 04:59 ق.ظ

غوغای عشق در دفتر عشق امیر

می نویسم برای تو ، برای او و برای همه

 می نویسم از عشق پس بخوان ای عاشق این احساس مرا....


مینویسم تا بدانی عشق به چه معناست ، عشق سرآغاز چه حادثه ای است....


می نویسم تا بخوانی احساس مرا و درک کنی عاشق بودن را .....


اگر عشق برایت پر درد و تلخ است مینویسم تا برایت معنایی شیرین و ماندگار داشته

باشد.....
از عشق نوشتن احساس میخواهد ، درک میخواهد ، غرور  میخواهد پس با دلی پر

غرور بخوان این متنهای مرا .....
دفتر عشق را باز کن ، با احساسی پاک و با دلی عاشق بخوان
 
متنهای مرا.....
اگر میبینیداز عشق سخن گفته ام بدانید که عشق در ذهنم یک حادثه می باشد....


عشق در ذهنم یک راه پر فراز و نشیب و نفسگیر می باشد.....


مینویسم از غم دوری از غم دلتنگی ، می نویسم از لحظه دیدار ، لحظه همیشه بیدار

، مینویسم از درد جدایی از غم تنهایی  و مینویسم از صدای سخن عشق، می نویسم

تا مثل یک خاطره در این دفتر کهنه و پوسیده بماند....


اگر عاشقی بیا و این احساس مرا بخوان ، اگر غمی در دل داری اشکهایت را در

چشمانت نگه دار و با خواندن متنهای من اشک بریز تا دلت خالی شود.....


اگر میبینید اینچنین مینویسم از عشق بدانید که درد آن در دلم هست  و  اگر می بینید

متنهای من حرف دل همه عاشقان است بدانید که اینها همه و همه یک حقیقت


واقعی است.....
خداوند احساسی پاک را به من داد و من نیز تنها به عنوان یک نویسنده
 
برایتان از یک زندگی می نویسم....
زندگی را تنها با عشق تصور نکنید!
 
زندگی یک جاده هست ، جاده پر فراز و نشیبی که

روزی به پایان آن خواهید رسید و بعد تا چشمان خود را باز میکنید ،

خود را در دنیای دیگر خواهید دید......


پس بیاییم زندگی کنیم ، بدون درد ، بدون غصه ، تنها با شادی و لبخند  و بیخیال اشک

و غم و غصه ......
بر روی لبانم لبخندی جاری است چون که بدون شک حرف های
 
این دل شکسته ام در دل همه می نشیند و در دل همگان جا دارد....


خوشحالم از اینکه اینچنین مینویسم و اینچنین همچو نام این خلوتگاه عاشقانه

غوغایی را در دلهای شما آورده ام .... آری غوغای عشق در دلهای پر از عشق...


این را هم بدانید دفتر عشق تنها یکی است ، و در این دنیای بزرگ تنها همین دفتر

عشق در دلها ماندنی و ماندگار است به همراه تمام خاطره هایش.......


مینویسم تا زمانی که نفس دارم ، تا زمانی که جان دارم و تا زمانی که شما عاشقانه

و از ته دلهایتان متنهای مرا میخوانید!


آری این نام در دلها ماندگار خواهد بود :
 
غوغای عشق در دفتر عشق امیر