X
تبلیغات
رایتل

درد عشق امیر یوسف

غوغای عشق در دفتر عشق امیر یوسف

چهارشنبه 29 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 07:19 ب.ظ

هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم 
گاه بر حافظ تفائل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک 
غزل آمد که حالم را گرفت


ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...

جمعه 24 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 01:20 ب.ظ

به دلم افتاده بود

به دلم افتاده بود انگار جدایی
به دلم افتاده بود که بی وفایی
به دلم افتاده بود میری ز پیشم
به دلم افتاده بود آواره می شم
به دلم افتاده بود تو جنس سنگی
که می خوای با دل تنگ من بجنگی
به دلم افتاده بود تنهام میذاری
واسه تنها کردنم بهونه داری
به دلم افتاده بود میشکنم از تو
که تو زخمی رو دلم دوباره از نو
به دلم افتاده بود که نمی مونی
که یه روزی منو از خودت می رونی
به دلم هرگز نیوفتاد برمو تنهات بذارم
هر بلایی سرم اومد همه شو سرت بیارم
به دلم هرگز نیوفتاد انتقاممو بگیرم
یا بگیرم کینه از تو تا به اون روز که بمیرم
به دلم هرگز نیوفتاد قدر قلبمو بدونم
حتی فکرشم نکردم که بدون تو بمونم
فرق ما از اینجا پیداست فاصله میون دلهاست
تو دلت سرکش و مغرور , من دلم همیشه تنهاست

چهارشنبه 15 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 05:07 ب.ظ

...

دو تا از عکس های جدیدم که ایشالا توی آلبومی که میدم بیرون ازشون استفاده می مکنم 

 

عکس ۱ 

 

عکس ۲

سه‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 10:46 ق.ظ

معرفت و عشق

بابا میگفت اون زمونها، حدوداً  ۲۰-۳۰ سال پیش ، یه چیزی بود به اسم معرفت .

میگفت این یه چیز رو همه داشتن حتی اگه چیز دیگه ای نداشتن .

بابا میگفت ، همه حاضر بودن واسه این یه چیزشون خیلی چیزهاشون رواز دست بِدن ، حتی گردنشون رو .

بابا میگفت اون موقع همه مرد بودن حتی زن ها ولی الان همه زنن حتی مردها.

بابا میگفت اون موقع وقتی یکی از رفیقش ناراحت میشد ، میومد صورتش رو می بوسید و می گفت معذرت ، معذرت و فقط معذرت ، اون طرفی هم که باعثِ ناراحتی بود شرمنده میشد و دست دوستش رو میبوسید بدونِ اینکه چیزی بگه ، و این چیزی نگفتن خیلی رساتر از خیلی چیزها گفتن بود.ولی الان میدونید چه جوریه؟: اگه یکی ازت ناراحت باشه ، وقتی میاد پیشت ، سلام هم  که بدی بهش زوری میگه سلام ، و  سعی میکنه روش رو اون وری کُنه ، سعی میکنه چشماش تو چشمات نیفته ، و هر چی بهش بگی میگه .... ( یعنی سکوت )
بابا میگفت اون زمون ها  وقتی یکی میخواست بره مسافرت ، وقتی میخواست بره یه مدت نباشه ، میومد پیش آشناهاش حلالیت می طلبید( حتی واسه یه مسافرتِ ۲ روزه ) و با رخصت از همه میرفت پی کارش .
الان می دونید چه جوری شده ؟ اونی که می خواهد بره سفر میذاره میره ، بدونِ اینکه بیاد پیشت ، حالا نیومد پیشت هم هیچی ، لااقل یه زنگ هم نمی زنه بهت که داره میره ، از همه اینا جالب تر این که :
وقتی زنگ میزنی بهش که کجایی؟ میگه رفتم فلان جا . بعد هم ازت طلب کار میشه که چرا خبری ازت نیست .
بابا میگفت اون زمون ها ، وقتی یکی مهمون آدم میشد ، وقتی میومد به شهر غریب ، همه کار و زندگیشون رو ول میکردن ، میرفتن پیش اون ، حالا چه اون مهمون عزیز بود چه نا عزیز. الان می دونید چه جوری شده : یه عزیز هم که میاد به شهر کسی ، همه در میرن ، انگار خدای نکرده عزرائیل اومد که جون آدم رو ازآدم رو بگیره ، همه قایم میشن تو سوراخ موش ، از اینا جالب تر می دونید چیه ؟؟؟
وقتی یکی حالا داره ادای
معرفت قدیمیا رو در میاره و میره پیش اون مهمون و احترام میذاره بهش . یکی دیگه بهش میگه ، تو داری اونو تحویل میگیری که من ضایع شم .(خوب تو هم مرام داشته باش که ضایع نشی )
بابا میگفت اون موقع
عشق ارزش داشت ، قول محترم بود ، همه با هم بودن حتی اگه با هم نبودن ، همه دستا به دست هم بود حتی اگه فاصله ها  دور بود ، همه چشما تو چشم هم بود حتی اگه سرها پی کارهای دیگه میچرخید .
الان می دونید چه جوریه ؟؟؟
عشق شده کشک ، قول شده باد هوا ، همه بی همن حتی اگه کنار هم باشن ،دستی هم اگه تو دست دیگه باشه اون یکی دست یا هی دارهِ طرف رو هل میده که برو عقب یا داره این در و اون در میزنه که یه دست گرم تر پیدا کُنه، چشا دیگه رنگ ارزشی نداره که بخواد تو هم بیفته ، هر چی هم که تو چشمای اینو اون میبینی حرص
و حسادت و از این چیزاست .

جمعه 10 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 08:06 ق.ظ

سلام

قصد دارم که تلنگری در ذهن انسانها ایجاد کنم !
قرارداد...

                شعری از مرحوم قیصر امین پور
...
تو به چشم من 
آبرو بده!
من به چشمهای بی قرار توقول میدهم:
ریشه های ما به آب
شاخه های ما به آفتاب می رسد!
ما دوباره سبز می شویم

چهارشنبه 8 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 05:54 ب.ظ

به نام حق

به نام آنکه دوستی را آفرید، عشق را ، رنگ را ... به نام آنکه کلمه را آفرید
و کلمه چه بزرگ بود در کلام او و چه کوچک شد آن زمان که میخواستم از او بگویم
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بیدلی را ، ساختن خانه ای در دل
و این دل بینهایت، چه جای کوچکی بود برای دل بیتابش

او رفت و من نشناختمش . در تمام میخکهای سر هر دیوار، آواز غریبش را شنیدم
اما نشناختمش. همانگونه که بغضهای گاه و بیگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم که در سایه های افتاده به کلامش، به دنبال جای پای خدا باشم.

اینجا، هر چه هست، جز با صداقت او و کلام و نقشهای او، حوض بی ماهیست
شاید مزرعه ای باشد با زاغچه ای بر سر آن
زاغچه ای که هیچکس جدی نگرفتش
اینجا را هدیه اش میکنم. به آنکس که برای سبدهای پرخوابمان، سیب آورد
حیف که برای خوردن آن سیب، تنها بودیم . چقدر هم تنها

1 2 >>