X
تبلیغات
رایتل

درد عشق امیر یوسف

غوغای عشق در دفتر عشق امیر یوسف

سه‌شنبه 1 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 06:32 ب.ظ

این حساب اشتباه را دوست دارم

من این شب زنده داری را دوست دارم
من این پریشانی را دوست دارم
من بغض آسمان دلتنگی را دوست دارم
گذشت و دلم عاشق شد
بیشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارم
چه بگویم از دلم ، چه بگویم از این روزها ، هر چه بگویم
این تکرار لحظه های با تو بودن را دوست دارم
بی قرارم ، ساختم با دوری ات ، نشستم به انتظار آمدنت
من این انتظارها و بی قراریها را دوست دارم
چونکه تو را دارم ، چون به عشق تو بی قرارم
به عشق تو اینجا مثل یک پرنده ی گرفتارم
به عشق تو نشسته ام در برابر غروب
این غروب را با تمام تلخی هایش دوست دارم
من این نامهربانی هایت را دوست دارم
هر چه سرد باشی با دلم، من این سرمای وجودت را نیز دوست دارم
من این بی محبتی هایت را دوست دارم
هر چه عذابم دهی ، من آزار و اذیتهایت را دوست دارم
هر چه با دلم بازی کنی ، من این بازی را دوست دارم
مرا در به در کوچه پس کوچه های دلت کردی
من این در به دری را دوست دارم
مرا نترسان از رفتنت ، مرا نرجان از شکستنت
بهانه هم بگیری برایم ، بهانه هایت را دوست دارم
من این اشکهایی که میریزد از چشمانم را دوست دارم
آن نگاه های سردت را دوست دارم
بی خیالی هایت را دوست دارم
اینکه نمیایی به دیدارم هم بماند
غرورت را  نیز دوست دارم....
تو یک سو باشی و تمام غمهای دنیا هم همان سو
من تو را با تمام غمهایت دوست دارم....
هر چه بگویی دوست دارم ، هر چه باشی دوست دارم
مرا دوست نداشته باشی ، من دوستت دارم
من این ابر بی باران را دوست دارم
من این کویر خشک و بی جان را دوست دارم
این شاخه خشکیده و بی گل را دوست دارم
من اینجا و آنجا همه جا را با تو دوست دارم....
من این شب زنده داری را دوست دارم
اگر با تو بودن خطا است و من گناهکار ،من گناه کردن را دوست دارم...
بی مهری هایت به حساب دلم
اشکهایم را که در می آوری نیز به حساب چشمانم
من این حساب اشتباه را دوست دارم....

دوشنبه 30 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:38 ب.ظ

شب زنده داری

من این شب زنده داری دوست دارم
پریشان روزگاری دوست دارم
به شهر من زمن بیگانه تر نیست
همین دور از دیاری دوست دارم
بیابان را که خلوتگه انس است
چو اهوی فراری دوست دارم
به پای خویشتن برخاستن را
بدون دستیاری دوست دارم
نظر بازم زهر گلشن گلی را
چو مرغان بهاری دوست دارم
ترا هم با همه نامهربانی
عزیزم اری اری دوست دارم
به امید وصالت زنده ماندم
من این چشم انتظاری دوست دارم
به دامانت چو اویزم به مستی
زخود بی اختیاری دوست دارم
برای دیدنت رخصت نخواهم
من این بی بندو باری دوست دارم
نمیگیرم به یک جا یکدم ارام
چو طوفان بی قراری دوست دارم

شنبه 28 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 10:33 ق.ظ

وفادار بمان

نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش
نمیخواهم  یادم در قلبت روشن باشد بعد خاموش
نمیخواهم بگویی که دوستم داری بعد بروی
نمیخواهم این حرفهای پوچ را برایم بزنی...
بودنت را میخواهم ، این که باشی ، اینکه همیشه مال خودم باشی
نه اینکه رهگذری باشی و مدتی در قلبم باشی
 مرا به خودت وابسته کنی و بعد مثل یک بازیچه کهنه رهایم کنی
گفتم که قلبم مال تو است
گفتم که هر کاری دوست داری با آن کن!
گفتم تو مال منی ، نه اینکه همزمان با هر غریبه ای که دوست داری باش...
گفتم با وفا باش ، نه اینکه در این دو روز دنیا ، تنها یک روزش را در کنارم باش!
نمیخواهم خاطره شوم و بعد فراموش ، بیا و از آب چشمه دلتنگی هایم بنوش
تا بفهمی چه حالی ام ، تا بفهمی خیره به چه راهی ام ...
دائم نگاهم به آمدن تو است ، اینکه مال من باشی و خیالم راحت

اینکه همیشه خورشید عشق در قلبمان بتابد
نمیخواهم در حسرت داشتنت بمانم
نمیخواهم آرزوی دست نیافتنی زندگی ام شوی
غرورت را زیر پا بگذار  تا من برایت دنیا را زیر پا بگذارم
با من باش تا من تا ابد مال تو باشم
وفادار باش تا آنقدر بمانم تا بفهمی عشق چیست!
نمیخواهم کسی باشم که لحظه ای به زندگی ات می آید و بعد فراموش میشود
نمیخواهم کسی باشم که گهگاهی یادش میکنی
گهگاهی به عکسهایش نگاه میکنی
گهگاهی به حرفهایش فکر میکنی تا روزی که حتی
اسم او را نیز دیگر به یاد نمی آوری
نمیخواهم امروز عشق تو باشم و فردا هیچ جایی در قلبت نداشته باشم.... 

پنج‌شنبه 19 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 06:51 ب.ظ

در پناه آغوشت

آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیم
آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی
بیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی
جایی که برایت سرچشمه آرامش است
آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت
بگذار لبهایت را بر روی لبانم
حرفی نمیزنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت
خیره به چشمان تو...
پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو
دستم درون دستهایت یک لحظه رها نمیشود
تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان لطیف تو
محکم فشرده ام تو را در آغوشم
آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد،همین آغوش مهربانت
چه گرمایی دارد تنت عشق من
رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب من
قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است
هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است
آرامم ، میدانم اینک کجا هستم
همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم
همانجایی که انتظارش را میکشیدم و هر زمان خوابش را میدیدم
 آن خواب  برایم یک رویای شیرین ود....
در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز
نه میدانم زمان چگونه میگذرد و نه میدانم در چه حالی ام
تنها میدانم حالم از این بهتر نمیشود
دنیای من از این عاشقانه تر نمیشود
گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت
عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته
عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده
عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه
خیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالم 

دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:13 ب.ظ

و در این حسی است..

زندگی رسم خوشایندی نیست
زندگی بال و پری داری با وسعت مرگ..که من و تو در آن می غلتیم
پرشی دارد اندازه عشق..که همه می مانند در این وسعت معنا بودن را
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود..
می رود..آن دم که هیاهوی درون می جوشد
زندگی جذبه دستی است که می چیند..پرو بال من و تو
زندگی نوبر انجیر سیاه ..در دهان گس تابستان است..و همان لحظه بوییدن تو
زندگی..بعد درخت است به چشم حشره..
و به چشم من که دیگر نمانده تب و تاب
زندگی تجربه شب یره در تاریکی است..و هزار بوسه ی من
زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد..و مثال من و تو
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد..
و صدای نفسات که توان مرا می گیرد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواییماست..که تو را می جوید
خبر رفتن موشک به فضا..مثل فریاد تو را می خواهم
لمس تنهایی ماه..که تو را آشفت
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر..
خواب آرام مرا با خود برد به توان ابدیت
چون تو را می خواهم
زندگی رسم خوشایندی نیست..چون تو را با خود برد
گر چه از لذت یاد آوری تاریخ روح من شاد است
گر چه با یاد تو من آرامم..زندگی آرام است
زندگی رسم خوشایندی نیست..
گر چه سهراب می گویید زندگی رسم خوشایندیست

دوشنبه 16 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:49 ب.ظ

رفتی بی وفا ؟

حرفهای آخرت را زدی و رفتی ؟
میگذاشتی  من نیز حرفهایم را برایت بگویم
لحظه ای صبر میکردی تا برای آخرین بار چشمهایت را ببینم
حتی اگر شده در خیالم دستهایت را بگیرم
چه راحت شکستی دلم را
حتی نشنیدی یک کلام از حرفهایم را
چه راحت پا گذاشتی بر روی دلم
حالا من مانده ام و تنهایی و یک دریای غم
چه آسان دلکندی از همه چیز
نه دیگر بی تو در این دنیا جای من نیست ...
به جا ماند خاطره های شیرین در لحظه های با هم بودنمان
 و همه ی این خاطره ها در یک لحظه بر باد رفت ...
فکرش را هم نمیکردم این روز بیاید
همیشه فکر میکردم فردا دوباره لحظه دیدارمان بیاید...
این روزها خیلی دلم گرفته ، سردرگم و بی قرارم 
حس میکنم آخرین روزهاست
و در این لحظه ها حتی میتوانم نفسهایم را بشمارم...
نفسهایی که دیگر در هوای تو نیست
ثانیه هایی که به یاد تو است و در کنار تو نیست
لحظه هایی که حتی به خیال تو نیست ...
تا قبل از آمدنت ، داشتنت برایم رویا بود
با همان رویا سر میکردم زندگی ام را ، تا تو آمدی ....
حقیقت شد آن رویای شیرین ، تا تو رفتی
کابوس شد آن لحظه های شیرین و اینجاست
که دیگر حتی رویای تو نیز دلم را خوش نمیکند
اینجاست که تنها تو را میخواهم نه نبودنت را...
حرف آخرت همین بود؟ خداحافظ؟
صبر میکردی اشکهای روی گونه ام خشک شود و بعد میرفتی
حتی تو برای آخرین بار هم که شده آرامم نکردی ...
گفتی خداحافظ و رفتی ، چقدر تو بی وفا هستی....

1 2 3 >>