X
تبلیغات
رایتل

درد عشق امیر یوسف

غوغای عشق در دفتر عشق امیر یوسف

یکشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 11:35 ق.ظ

زیر خاکستر عشق


شاید امشب آن شب پرستاره نیست

در پشت پرده سیاه شب خورشیدی نیست

چرا بنشینم به انتظار فردای روشن

وقتی نیستی چرا بی قرار بمانم چرا امشب را به شوق دیدنت بیدار بمانم

یاد آن لحظه ها حسرت آن روزها

نگاه به خاکستر شدن خاطره ها ، چه کنم در دل یاد تو را

با اینکه رفته ای ، اما تا ابد با منی

نه آنگونه که در کنارم باشی و مرا شاد کنی

اینگونه که با یادت قلبم را میسوزانی

شاید امروز آن روز عاشقانه نیست

از نگاه این آسمان ابری پیداست که امشب هم ستاره ای در آسمان نیست

دلتنگی ها و آن چشم انتظاری ها

 دوستت دارم ها و آن درد دلها

 آن شور و شوق عشق چه معنایی داشت برای منی که اینک عشق را نمیبینم

این سرگذشت من است و سرنوشت این قلب

 قلبی که آنقدر برای تو میتپید که هوای زندگی ام را زیر و رو میکرد

و اینجا که نشسته ام ، هوای دلم آنقدر گرفته که شاید قلبم از تپش بیفتد

نه این را تکرار میکنم که بی وفایی ، نه همه جا فریاد میزنم که تو پر از گناهی

تو باعث آمدن غمهایی ، تو رفتی و من مانده ام و تنهایی

خواستم با تو پرواز کنم ، نه اینکه با بالی شکسته پرواز تو را تماشا کنم

خواستم با تو عاشقانه زندگی کنم

نه اینکه با تنهایی این روزهای سرد را لحظه شماری کنم

خواستم عشقم را به تو ثابت کنم

نه اینکه اینجا بخواهم همه چیز را فراموش کنم

و امشب و دیروزی که گذشت یکی از آن لحظه هایی بوده که بی تو گذشت

گرچه میگذرد این لحظه ها

چه سخت تحمل میکند دلم نبودت را

یکشنبه 15 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 11:33 ق.ظ

چشم انتظار همنفسم

دوستت دارم ای عاشقانه ترین لحظه ی زندگی ام ،   

تو را میخواهم  ای تو که آنقدر دور شده ای

از من که دیگر نمیبینمت ، و این قلب من است که شاید حسرت داشتن  

تو را برای همیشه داشته باشد

دوستت دارم ای تو که هر چه فکرش را میکنم برای من برای قلبم و احساسم  

مثل و مانندی نداری

و می آیم به سویت ، دنبال میکنم عطر و بویت ، پا میگذارم جای قدمهایت

 تا شاید در این راه دوباره همسفرم شوی ، دوباره نفس بدهی  

به تنی که آنقدر رفته که بی نفس است

نمیخواستم هرگز در راه عشق تو بسوزم ، دلم میخواست با تو بمیرم ،  

با تو بروم به سوی روشنی ها

دوستت دارم ای پاکترین لحظه ی زندگی ام ، دور از تاریکی ها

فرار از هوس ها ، لذت تو را داشتن و لذت آنچه در این دنیا هیچ چیز بالاتر از آن نیست

با ارزش تر از تو نیست در این دنیا ، بعد از تو هیچکس نیست جز خدا

تو که رفتی ،من احساس تنهایی نمیکنم ، تو در قلبمی من این جرم شکستنت را شکایت نمیکنم

ای تو که در قلبمی ،میدانستم که اگر قلبم را بشکنی

 خودت خواهی شکست ، قلبم را جدا از خودم دانستم، شیشه ی وجودم شکست

غمها را خودم کشیدم و همه چیز به خیر گذشت

 دوستت دارم ای عاشقانه ترین شعر زندگی ام

و مینویسم برای تویی که حتی اگر خاطره شوی همیشه جایت در قلبم میماند

 اگر برای همیشه رفتنی شوی ، همیشه برایت میمانم

میمانم تا فکر نکنم نیستی ، به خیال اینکه شاید بیایی

به خیال اینکه شاید سری به قلبم بزنی و حالی از دلتنگی هایم بپرسی

حال و روز مرا نمیبینی ، این لحظه شماری ها را نمیبینی

من هنوز دنبال توام ، هنوز هم در پیچ و خم جاده زندگی چشم انتظار آمدن توام

دوستت دارم ای تو که نمیدانم کجایی ،  

یادی از من میکنی یا در حال فراموش کردن مایی

نمیدانم ،میدانی که دوستت دارم ، یا شاید این حس را تنها من به تو دارم....

دوشنبه 4 دی‌ماه سال 1391 ساعت 07:22 ب.ظ

بی وفا


بی خیال تر از همیشه ای ، بی وفاتر از گذشته ای ،

با آن دل سنگت مرا تنها گذاشتی و داری میروی...

نه فکر آنکه مرا وابسته کرده ای به خودت  ،

 نه یاد آنکه خاطره ها نمیسوزاند دلت ...

و میسوزاند دل من را هر چه خاطره بینمان گذشته ،  

و عذاب میدهد این دل خسته ...

خواستم لحظه ای به بی تو بودن فکر کنم ،

دیدم که نمیتوانم ، چه برسد به اینکه تو اینک داری میروی

و مرا پشت سرت جا گذاشته ای...

همیشه با هم ، همه جا در کنار هم بودیم ،

حالا در باورم نیست که دیگر تو را نخواهم دید...

نرو از کنارم ، مثل این است که انگار باید عمری از غم نبودنت بنالم،

اما اگر زنده بمانم ، اگر از درد نبودنت طاقت بیاورم ،

منی که از همان لحظه ی رفتنت مثل ابر بهار میبارم

با اینکه دلم را شکستی ، به پای این دل خسته ننشستی ،

عهد دروغین با دلم بستی ، اما هنوز دوستت دارم !

هنوز هم به خیال داشتن دل سنگت ، دل به رویاهای با تو بودن بسته ام ،

هنوز هم به خیال اینکه شاید دوباره بیایی ،  

میروم به جایی که مرا تنها گذاشتی و رفتی ،

مینشینم به انتظارت، مینگرم به رد پاهایت ، هنوز مانده جای اشکهایم ،

هنوز پیچیده بوی عطر بی وفایی هایت....

حتی اگر سایه ای را از دور دستها ببینم خوشحال میشوم ،

میدوم به سویت ، تا میرسم غریبه ای را میبینم به جایت ،

دلم سرد میشود، نگاهم خسته نمیشود 

و باز هم مینشینم چشم به راهت....

مدتها گذشت ، آنقدر نشستم چشم به راهت که دیگر چشمهایم سویی نداشت ،

روزی آمد که از کنارم رد شدی و رفتی و من عطر حضورت را حس کردم ،

تو مرا نشناختی اما من با همین چشمهایم نابینایم تو را احساس کردم...

یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 10:20 ق.ظ

هوای آلوده دلت

هوای سرد دلها ، در آغوش گرم عشقها!

با دلی نا امید از همه چیز ، با لبی خشکیده از یک چیز و این حادثه ی ناچیز

این رفتن بیهوده است ، اگر نماند هوای جاده آلوده است ،

خیالش از همه چیز آسوده است اما

دلش در خیالات باطل به خواب رفته است!

هم خواب و هم بیداری ! خواب و بیداری اش مثل هم است ،

تمام فکرش پیش دل است ، تمام ذکرش آه غم است ، تمام حرفها کلام آخر است  

قفسی به وسعت یک دنیا ، بی اعتقاد از همه چیز ، در دل او خدایی نیست

از اینکه تنهاست ، تنهاتر است ،

آن گرگ گرسنه از او عاشقتر است ، این خاک آلوده نیز از دلش پاکتر است

فرار از عشق، گریز از انتظار ، نه معتقد است به فردا ،

نه دل بسته است به دیروز، انگار امروز برایش روز آخر است

اگر دستش به غنچه ای برسد ، خشک میشود ،

اگر به گلی خیره شود ، آن گل پر پر میشود،

اگر به چشمه ای برسد کویر همراه او میشود

و این سرنوشت او  نیست ، این خواسته ی اوست

به کجا میروی ، با این دل شکسته به کجا مینگری ،

نه دستی است که دستهایش را بگیرد ،

نه چشمی است که با دلسوزی او را ببیند !

چون دلی سوخته تر از قلب او نیست،

آنقدر حقیر است که از نزدیک هم وجودش را نمیتوان دید

این رفتن بیهوده است ، اگر نماند هوای جاده آلوده است

بمان و به امید گذشته ها بنشین ،

تو که فردا را نمیبینی ، همه روزهایت مثل هم است 

چهارشنبه 15 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 11:24 ق.ظ

آه این دل

مدتی است از شکسته شدن این دل گذشته ،

هنوز قطره هایی از اشکهای  آن روزها بر چشمانم نشسته ،

حالم بهتر نیست از این دل خسته ...

نمیدانم کیستی ، غریبه ای یا آشنایی ، تنها میدانم تو برای دلم یک بی وفایی

نه به فکرت هستم نه در حال فراموش کردنت ، شاید دلم باشد در حال یاد کردنت

یاد میکند از تویی که از یاد برده ای مرا ، از یاد برده ای حتی بی وفایی ات را ،

از یاد برده ای یاد مرا ، سوزانده ای همه خاطره ها را ...

مدتیست از آخرین دیدارمان گذشته ، هنوز سرنوشت همه درها را بر رویمان نبسته ،

تا دلم ببیند لحظه رفتنت را ، تا دلم از یاد نبرد که چگونه پشت کردی

به من و با دل سنگت تنهایم گذاشتی و رفتی

آه این دل ،حسرت روزهای با تو بودن است ،

حسرت روزهایی که چه عاشقانه دوستت داشتم ،

برایت میمردم ، و تو نیز بی رحمانه مرا جا گذاشتی

آه این دل ، آخرین نفسهایی است که از عشق تو میکشم ،

آخرین هوایی است که از عشق تو جا مانده و

آخرین لحظه هاییست که یاد تو را در دلم تحمل میکنم...

من که هر چه میخواهم فراموشت کنم نمیتوانم ،

کاش مثل تو میتوانستم آنطور فراموش کنم که حتی نام عشق گذشته ات را نیز به یاد نداری ...

آنگونه که تو مرا شکستی ، هر سنگدل دیگری بود پشت سرش را هم نگاهی میکرد ،

که حتی لحظه پرپر شدن آن دلشکسته را ببیند ،

تو که مرا شکستی دیگر نگاه نکردی به پشت سرت ،

راه خودت را رفتی و من هم گفتم این دل شکسته ام فدای سرت ...

آه این دل به سردی آن لحظه هایی است که گذشته،  

اما یادش در قلبم یخ بسته است

چهارشنبه 17 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:02 ب.ظ

فصل عشق من

به وسعت پاییز ، زندگی بدون خزان سبز نیست
اطرافم پر از برگهای زرد است ، درون پاییز یک دنیا حرف است ، 
دلم تنگ است ، دلم تنگ است
و یک عالمه درد دل در یک فصل نو ، و من همچنان قدم میزنم
میروم در حالی که برگها نیز همسفر پاهای خسته من هستند
در حالی که صدای همه برگها در آمده ،
و این خش خش برگهاست که مرابه این باور میرساند اینک به دیدار پاییز آمده ام...
کاش میتوانستم پاییز را در آغوش بگیرم ، و همینجا دست سرد درختی را بگیرم که بی برگ است
پاییز آغاز سر سبزی هاست ، زیباتر از همه فصلهاست و این آغاز من است ، 
پاییز فصل من است...
غرق شده ام در برگهایی که بر زمین نشسته اند ،
به آسمان مینگرم منتظر نم نم بارانم، حالم از این بهتر نمیشود ،
دنیا از این زیباتر نمیشود ، کاش میشد پاییزم همیشگی بود ،
کاش دلم همیشه مثل پاییز بود ، پر از طراوت ، 
زیبایی هایش نیز که جای خودش ، بماند
نمیتوان از اینجا گذشت ، باید تا آخر دنیا اینجا نشست ،
بغضم همینجا بود که شکست ، دنیا همه درها را بر رویم بست
من ماندم و پاییزی که مرا همراهی کرد ، مرا اسیر و بعد عاشق کرد
به وسعت پاییز ، دنیا بدون خزان زیبا نیست
فریاد پاییز یک صداست، این نوا ، از خش خش برگها پیداست ،
و این صدا نقطه ی آرامش من است ، پاییز اولین و آخرین فصل زندگی من است
و اینجاست که احساسم از فصل خویش مینویسد...
 مینویسم از پاییزی که مرا به اوج احساس برد ، 
وقتی به فصل عاشقی ها رسیدم هر چه غم در دلم بود مرد ...
به وسعت پاییز ، زندگی بدون خزان سبز نیست !

<< 1 2 3 4 5 ... 86 >>